👑 زن و زندگــے 👑
🩹 نمیدونم شادی ...بهم گفت خوبی منم گفتم آره نیلوفر اومد و دیگه نتونست حرف بزنه.. شادی سری تکون داد و گفت : احساس میکنم این دختر نیلوفر داره دروغ میگه.. +از کجا مطمئنی؟؟ شادی شونهای بالا انداخت و گفت: در کل غیر از اینکه نیلوفر دروغ زیاد میگه به نظرم اصلاً رابطهای با کیان نداره .... کیان حتی نگاهی هم بهش نمیکنه نیلوفره که آویزون اونه بعد که گفت به کسی حرفی نزنیم.. +شاید همونجور که خودش گفته دلش نمیخواد رابطهاش رو بچههای کلاس بفهمن..شادی پوزخندی زد و گفت : ولی من اینجوری فکر نمیکنم سری تکون دادن و با حرص گفتم: به درک اصلاً به من ربطی نداره... پتو رو کشیدم رو سرم و چشمامو بستم سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم اما تمام بدنم گوش شده بود تا ببینم کی در باز میشه و نیلوفر وارد اتاق میشه اما خبری ازش نبود.... ادامه دارد... 






J
نمیدونم چقدر گذشته بود بچهها همه خوابیده بودن و فقط صدای تیک تاک ساعت به گوشم میخورد که در اتاق باز شد از زیر پتو آهسته نگاهی به نیلوفر کردم...
لبخندی روی لبش بود لباسهاشو عوض کرد و آرایششو پاک کرد روی تخت دراز کشید...
هندزفریهاشو زد به گوشش با حرص پتو رو انداختم و سعی کردم که به رابطشون فکر نکنم...
صبح با سر و صدای بچهها از خواب بیدار شدم رو تخت نشستم که شادی با خنده نگاهی بهم کرد و گفت :
پاشو برو آبی به صورتت بزن دستمو بردم بالا و گفتم :بیخیال حوصله ندارم.. خمیازهای کشیدم و گفتم:
ساعت چنده ؟؟شادی نگاهی به ساعت کرد و گفت: عرضم به حضورت که ساعت ده و نیمه بلند شو که ساعت دوازده باید راه بیفتیم...
+چه همه خوابیدم شادی با خنده گفت: حال و هوای مسافرت بهت ساخته ها...کلا تو اردوگاه بودی..
ادامه دارد...
۲K
۱۶:۴۷