👑 زن و زندگــے 👑
🩹 ابروی بالا انداختم و با پوزخندی گفتم: نه ناراحت نیستم کیان نگاهی بهم کرد و گفت: مطمئنی ؟؟؟ از کنار شونه کیان نیلوفر رو دیدم که وارد سالن شد سری تکون دادم و گفتم: آره فقط یکم خستم همین نیلوفر نزدیکمون شد که گفتم : میرم بخوابم شب بخیر قبل اینکه کیان بخواد حرفی بزنه وارد اتاق شدم... حوصله عشوه های نیلوفر رو نداشتم مانتومو درآوردم و روی تختم دراز کشیدم... شادی از طبقه بالای تخت سرشو آورد پایین و گفت: کیان چی کارت داشت؟؟؟ _هیچی شادی با تعجب گفت: هیچ کارت نداشت؟؟ هول شدم و گفتم : نه یعنی فقط میخواست حالمو بپرسه .. شادی با تعجب نگاهم کرد و گفت :یعنی چی که حالتو بپرسه؟؟؟ به اون چه ربطی داره کلافه گفتم: ادامه دارد...
نمیدونم شادی ...بهم گفت خوبی منم گفتم آره نیلوفر اومد و دیگه نتونست حرف بزنه..
شادی سری تکون داد و گفت : احساس میکنم این دختر نیلوفر داره دروغ میگه..
+از کجا مطمئنی؟؟ شادی شونهای بالا انداخت و گفت: در کل غیر از اینکه نیلوفر دروغ زیاد میگه به نظرم اصلاً رابطهای با کیان نداره ....
کیان حتی نگاهی هم بهش نمیکنه نیلوفره که آویزون اونه بعد که گفت به کسی حرفی نزنیم..
+شاید همونجور که خودش گفته دلش نمیخواد رابطهاش رو بچههای کلاس بفهمن..شادی پوزخندی زد و گفت :
ولی من اینجوری فکر نمیکنم سری تکون دادن و با حرص گفتم: به درک اصلاً به من ربطی نداره...
پتو رو کشیدم رو سرم و چشمامو بستم سعی کردم به چیزی فکر نکنم و بخوابم اما تمام بدنم گوش شده بود تا ببینم کی در باز میشه و نیلوفر وارد اتاق میشه اما خبری ازش نبود....
ادامه دارد...
J
۲K
۱۶:۴۷