👑 زن و زندگــے 👑
🤍
اشکامو پاک کردم و گفتم : چه جوری قوی بگیرم من همه امیدم به بابام بود.... همیشه هر کاری میکردم اول از همه به بابا پشتم گرم بودتوی تمام مشکلات زندگیم برمیگشتم و به بابا نگاه میکردم... دلم گرم بود که مثل کوه پشتمه هر وقت زمین خوردم بابا بود که دستمو گرفت و بلندم کردحالا چه جوری ازم توقع داری که از جام بلند شم ؟؟؟؟ چه جوری قوی باشم؟؟ میثم دستمو گرفت و گفت: ازت میخوام قوی باشی چون دختره همون پدری... مطمئنم مثل پدرت قوی هستی مادرت الان به اندازه کافی تنها شده و شماها باید دلگرمی اون باشین... قطره اشکی از گوشه چشمم ریخت پایین و گفتم: الهی بمیرم برایه دلش ...حالا چه جوری میخواد بدون بابات تحمل کنه ؟؟؟ مامان خیلی بهش وابسته بود میثم با مهربونی گفت: عزیزم شماها باید دورش باشین و نذارین بهش سخت بگذره.... اشکامو پاک کردم و گفتم : بدونه بابا سخت میگذره اینو مطمئنم کم کم هوا روشن شد... ادامه دارد...
🤍
صبح زود بود که بهزاد و سروش و آیت رفتن دنبال کارهایه تشییع جنازه از اتاق رفتم بیرون...
آبی به صورتم زدم و جلوی آینه نگاهی به خودم کردم چشمام عجیب پف کرده بود و قرمز شده بود از داخل کشویه لباسام پیراهن مشکی رو در آوردم و تنم کردم...
کنترل اشکام دست خودم نبود باورم نمیشد دارم برای عزایه بابا مشکی میپوشم ...
شلواره راسته مشکی رنگی رو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون نگاهی به داخله اتاق آلما انداختم....
ماهک رویه تخت همراه با کارن خوابش برده بود.. از پلهها رفتم پایین آلما از دیشب که یه گوشه نشسته بود....
و پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود هنوز تکون نخورده بود یه لحظه ترسیدم سریع رفتم سمتش دستمو روی شونش گذاشتم و تکونی بهش دادم.....
+ آلما حالت خوبه؟؟؟؟ نگاهی بهم کرد که با گریه گفتم: الهی قربونت بشم اینجوری خودتو اذیت میکنی...
باور کن که بابا هم راضی نیست آلما با شنیدن اسم بابا زد زیره گریه که گفتم :ساکت باش عزیزم.... مامان و بقیه هنوز خوابن نمیخوام بیدارشون کنی..
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
صبح زود بود که بهزاد و سروش و آیت رفتن دنبال کارهایه تشییع جنازه از اتاق رفتم بیرون...
آبی به صورتم زدم و جلوی آینه نگاهی به خودم کردم چشمام عجیب پف کرده بود و قرمز شده بود از داخل کشویه لباسام پیراهن مشکی رو در آوردم و تنم کردم...
کنترل اشکام دست خودم نبود باورم نمیشد دارم برای عزایه بابا مشکی میپوشم ...
شلواره راسته مشکی رنگی رو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون نگاهی به داخله اتاق آلما انداختم....
ماهک رویه تخت همراه با کارن خوابش برده بود.. از پلهها رفتم پایین آلما از دیشب که یه گوشه نشسته بود....
و پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود هنوز تکون نخورده بود یه لحظه ترسیدم سریع رفتم سمتش دستمو روی شونش گذاشتم و تکونی بهش دادم.....
+ آلما حالت خوبه؟؟؟؟ نگاهی بهم کرد که با گریه گفتم: الهی قربونت بشم اینجوری خودتو اذیت میکنی...
باور کن که بابا هم راضی نیست آلما با شنیدن اسم بابا زد زیره گریه که گفتم :ساکت باش عزیزم.... مامان و بقیه هنوز خوابن نمیخوام بیدارشون کنی..
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۳.۱K
۱۵:۵۱