عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined undefinedundefined undefined لبخندی بهش زدم و گفتم: اگه قهوتو خوردی بریم خونه مامان دیگه این روزا تنهاست و نمی‌خوام دیر کنم باشه عزیزم بلند شو بریم کیان پول کافه رو حساب کرد و راه افتادیم... توی راه حلقه رو برداشتم و توی دستم کردم و جلوی کیان گرفتم و گفتم :خوشگله ؟؟ _آره عزیزم مبارکت باشه لبخندی روی لبم نشست...از اینکه بهم ابرازه علاقه کرده بود خیلی خوشحال بودم.... سر کوچه که رسیدیم بهش گفتم: مرسی من دیگه همین جا پیاده می‌شم... بسیار خوب برو و هوای خودتو داشته باش +مرسی فعلاً خداحافظ از ماشین پیاده شدم و دستی براش تکون دادم... وقتی رسیدم در خونه اشاره‌ای کردم که کیان هم رفت کلید انداختم و درو باز کردم و رفتم داخل.... با دیدن کفش‌های غریبه‌ای که پشت در بود با تعجب وارد خونه شدم و با شنیدن صدای هوتن ترسیدم و سریع رفتم جلو... ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


روبروی مامان نشسته بود و سرش پایین بود و داشت حرف می‌زد مامان هم با اخم نگاهش می‌کرد...
کولمو انداختم و آهسته گفتم: سلام.. مامان نگاهی بهم کرد و هوتن برگشت طرفم+ تو اینجا چیکار می‌کنی؟؟
_ اومدم با مادرت حرف بزنم.. خوبی الا؟؟؟؟ پوزخندی زدم و گفتم:
چه حرفی داری که بزنی مامان نگاهیبهم کرد و گفت :چیزی نیست عزیزم خودتو ناراحت نکن...
می‌تونی بری اتاقت رفتم جلوتر و گفتم :می‌دونم برای چی اومدی اینجا اما بدون هیچ رضایت دادنی در کار نیست اصلاً با چه رویی بلند شدی؟؟؟
اومدی نمی‌بینی حال و روزمونو؟؟؟ یک نگاه به عکس بابام بکن اومدی که رضایت بگیری آره ؟؟
هوتن سرشو انداخت پایین و گفت: اون اتفاق یهویی پیش اومده و کتایون نمی‌خواسته که اینجوری بشه...
با عصبانیت داد زدم و گفتم: ولی فعلاً که شده و داغ پدرم روی دل همه‌مون نشسته برای این حرفی داری؟؟؟

ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۳۹
undefined۲

۳K

۱۴:۴۶