👑 زن و زندگــے 👑














_این مال توئه + این چیه ؟؟ _بازش کن ببین جعبه رو برداشتم و باز کردم... یه حلقه خیلی ظریف و ساده داخل جعبه بود با تعجب نگاهی به کیان کردم و گفتم: اینا چیه کیان لبخندی بهم زد اینو خیلی وقته برات خریدم منتها جرات دادنش رو نداشتم... حلقه رو برداشتم و گفتم : خیلی قشنگه.. _خوشحالم که خوشت اومده کاش میتونستم توی موقعیت بهتر اینو بهت بدم... +خیلی هم خوبه مرسی از اینکه به فکرمی کیان لبخندی زد که حلقه را گذاشتم سر جاش.. _دستت نمیکنی؟؟؟ +الان؟؟؟ کیان سری تکون داد و گفت : آره مشکلی داره +خوب چیزه نه من برای جدایی از هوتن حلقمو درآوردم و اگه اینو دستم کنم همه فکر میکنن حلقه ازدواجمه.. برای همین نمیخوام سوء تفاهم پیش بیاد باشه برای یه وقت بهتر +باشه عزیزم هرجور که راحتی ادامه دارد... 






J
لبخندی بهش زدم و گفتم: اگه قهوتو خوردی بریم خونه مامان دیگه این روزا تنهاست و نمیخوام دیر کنم
باشه عزیزم بلند شو بریم
کیان پول کافه رو حساب کرد و راه
افتادیم...
توی راه حلقه رو برداشتم و توی
دستم کردم و جلوی کیان گرفتم و
گفتم :خوشگله ؟؟
_آره عزیزم مبارکت باشه لبخندی روی لبم نشست...از اینکه بهم ابرازه علاقه
کرده بود خیلی خوشحال بودم....
سر کوچه که رسیدیم بهش گفتم:
مرسی من دیگه همین جا پیاده
میشم...
بسیار خوب برو و هوای خودتو داشته باش +مرسی فعلاً خداحافظ از ماشین پیاده شدم و دستی براش تکون دادم...
وقتی رسیدم در خونه اشارهای کردم که کیان هم رفت کلید انداختم و درو باز کردم و رفتم داخل....
با دیدن کفشهای غریبهای که پشت در بود با تعجب وارد خونه شدم و با شنیدن صدای هوتن ترسیدم و سریع رفتم جلو...
ادامه دارد...
۳.۴K
۱۴:۳۶