👑 زن و زندگــے 👑














+خوب منظورت از این حرف چیه کیان نفس عمیقی کشید و گفت: نمیخوام همه چیز خراب بشه.. میدونم الان تو موقعیته خوبی نیستی ببخشید که اینجوری رک باهات حرف میزنم.. +نه راحت باش حرفتو بزن + آلا من ازت خوشم اومده راستش خیلی وقته که بهت فکر میکنم... با شنیدن این حرفش یهو قلبم به تپش افتاد فکر نمیکردم به این صراحتی بهم ابراز علاقه بکنه... حرفی نزدم که خودش ادامه داد و گفت: میدونم که نباید این حرفا بزنم اما نمیتونم چیزی تویه دلم نگه دارم... حتی از موقعی هم که با هوتن به مشکل بر نخورده بودی راستش بهت فکر میکردم از لحظهای که دیدمت از فکرم بیرون نمیری... کیان سری تکون داد و گفت : قهوهتو بخور سرد میشه نگران چیزی هم نباش کم کم همه چیزو درست میکنیم باهم ... لبخندی بهش زدم و فنجون قهوه رو کشیدم سمت خودم که کیان از داخل جیبش جعبه کوچیکی رو درآورد و گذاشت روی میز... ادامه دارد... 







_این مال توئه+ این چیه ؟؟_بازش کن ببین جعبه رو برداشتم و باز کردم...
یه حلقه خیلی ظریف و ساده داخل جعبه بود با تعجب نگاهی به کیان کردم و گفتم:
اینا چیه کیان لبخندی بهم زد اینو خیلی وقته برات خریدم منتها جرات دادنش رو نداشتم... حلقه رو برداشتم و گفتم :
خیلی قشنگه.._خوشحالم که خوشت اومده کاش میتونستم توی موقعیت بهتر اینو بهت بدم...
+خیلی هم خوبه مرسی از اینکه به فکرمی کیان لبخندی زد که حلقه را گذاشتم سر جاش..
_دستت نمیکنی؟؟؟+الان؟؟؟کیان سری تکون داد و گفت :آره مشکلی داره
+خوب چیزه نه من برای جدایی از هوتن حلقمو درآوردم و اگه اینو دستم کنم همه فکر میکنن حلقه ازدواجمه..
برای همین نمیخوام سوء تفاهم پیش بیاد باشه برای یه وقت بهتر +باشه عزیزم هرجور که راحتی
ادامه دارد...
J
۳.۴K
۱۴:۱۸