عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۷ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined undefinedundefined undefined هوتن کلافه گفت: خواهش می‌کنم رضایت بده بیاد بیرون میگم بچه رو بندازه اون وقت طلاقش میدم و با هم برمی‌گردیم سر زندگیمون... با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم : واقعا همه چیز به این راحتی و آسونیه هوتن؟؟؟ هوتن سری تکون داد که گفتم: حرمت‌هایی که این وسط ریخته شده چی؟؟؟ خون بابام چی بزارم پایمال بشه؟؟ _ بابا اون فقط یه اتفاق بوده شونه‌ای بالا انداختم و گفتم :می‌دونی هوتن حتی رضایت دادن یا ندادنش هم دست من نیست... آیت و مامان اصل کارن که اونا رضایت بده نیستند مخصوصاً آیت _خب اومدم اینجا که تو باهاشون حرف بزنی +چرا فکر کردی همچین کاری می‌کنم ؟؟ _الا هر کاری که بگی برات انجام میدم فقط خواهش می‌کنم رضایت بده +بهت که گفتم دست من نیست برو التماس آیت رو بکن نه من کیفمو از دستش محکم کشیدم و راه افتادم سمت دانشگاه... وارد دانشگاه که شدم نفس راحتی کشیدم با دیدنه کیان که با دست شکسته روی نیمکت نشسته بود لبخندی بهش زدم... ادامه دارد... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined Join
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


رفتم طرفش که کیان اشاره‌ای به کنارش کرد و گفت :سلام خوبی بیا بشین..
+ سلام نه مرسی می‌ترسم کسی ما رو ببینه میرم داخل کلاس کیان نگاهی بهم کرد و گفت:
آلا حالت خوبه؟؟ +چطور مگه؟؟؟کیان شونه‌ای بالا انداخت و گفت :قیافت حسابی به هم ریخته شده
+ چیزی نیست... دره دانشگاه هوتنو دیدم و باهاش بحثم شد کیان اخماشو کشید تو هم و گفت :
چرا اومده بود اینجا ؟؟+هیچی برای گرفتن رضایت ..من رفتم سر کلاس فعلاً...
کیان که دید حال و حوصله ندارم پاپیچم نشد وارد کلاس شدم و یک گوشه نشستم...
هنوز تعداد زیادی از بچه‌ها نیومده بودند جزوه رو باز کردم و جلوم گذاشتم و شروع کردم به خوندن..
کم کم بچه‌ها وارد کلاس شدن و هیاهوی کلاس بالا گرفت ۱۰ دقیقه بعد هم با ورود استاد بچه‌ها ساکت شدن...

ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۳۳

۳.۲K

۱۵:۲۰