👑 زن و زندگــے 👑














هوتن کلافه گفت: خواهش میکنم رضایت بده بیاد بیرون میگم بچه رو بندازه اون وقت طلاقش میدم و با هم برمیگردیم سر زندگیمون... با تعجب ابرویی بالا انداختم و گفتم : واقعا همه چیز به این راحتی و آسونیه هوتن؟؟؟ هوتن سری تکون داد که گفتم: حرمتهایی که این وسط ریخته شده چی؟؟؟ خون بابام چی بزارم پایمال بشه؟؟ _ بابا اون فقط یه اتفاق بوده شونهای بالا انداختم و گفتم :میدونی هوتن حتی رضایت دادن یا ندادنش هم دست من نیست... آیت و مامان اصل کارن که اونا رضایت بده نیستند مخصوصاً آیت _خب اومدم اینجا که تو باهاشون حرف بزنی +چرا فکر کردی همچین کاری میکنم ؟؟ _الا هر کاری که بگی برات انجام میدم فقط خواهش میکنم رضایت بده +بهت که گفتم دست من نیست برو التماس آیت رو بکن نه من کیفمو از دستش محکم کشیدم و راه افتادم سمت دانشگاه... وارد دانشگاه که شدم نفس راحتی کشیدم با دیدنه کیان که با دست شکسته روی نیمکت نشسته بود لبخندی بهش زدم... ادامه دارد... 






Join
رفتم طرفش که کیان اشارهای به کنارش کرد و گفت :سلام خوبی بیا بشین..
+ سلام نه مرسی میترسم کسی ما رو ببینه میرم داخل کلاس کیان نگاهی بهم کرد و گفت:
آلا حالت خوبه؟؟ +چطور مگه؟؟؟کیان شونهای بالا انداخت و گفت :قیافت حسابی به هم ریخته شده
+ چیزی نیست... دره دانشگاه هوتنو دیدم و باهاش بحثم شد کیان اخماشو کشید تو هم و گفت :
چرا اومده بود اینجا ؟؟+هیچی برای گرفتن رضایت ..من رفتم سر کلاس فعلاً...
کیان که دید حال و حوصله ندارم پاپیچم نشد وارد کلاس شدم و یک گوشه نشستم...
هنوز تعداد زیادی از بچهها نیومده بودند جزوه رو باز کردم و جلوم گذاشتم و شروع کردم به خوندن..
کم کم بچهها وارد کلاس شدن و هیاهوی کلاس بالا گرفت ۱۰ دقیقه بعد هم با ورود استاد بچهها ساکت شدن...
ادامه دارد...
۳.۲K
۱۵:۲۰