👑 زن و زندگــے 👑
🪽 ماهک میدونم آخر این قضیه اصلاً خوب تموم نمیشه یه لیوان دوغ ریختم و رفتم سمت اتاق در زدم که مامان گفت: بیا تو... وارد اتاق شدم مامان روی تخت نشسته بود و داشت گریه میکرد +گریه میکنی؟؟ مامان اشکاشو پاک کرد و گفت : نه عزیزم بیا داخل.. + از من ناراحت شدی؟؟ مامان سری تکون داد و گفت: نه چیزی نیست فقط دلم برای بابات تنگ شده... با بغض گفتم : منم دلم براش تنگ شده فردا دانشگاه داری ؟؟ +چطور؟؟ هیچی گفتم بریم سر خاک پدرت سری تکون دادم و گفتم :فردا کلاس دارم اما امروز بعد از ظهر بیکارم آیت که بیاد با هم میریم خوبه ؟؟ مامان سری تکون داد که کنارش نشستم لیوانو گرفتم سمتشو گفتم: از من ناراحت نشو مامان....من فقط نمیخوام دو روز دیگه تو پشیمون بشی.. _من خودم میدونم که دارم چیکار میکنم آلا سری تکون دادم و گفتم : در اون که شکی نیست و مطمئنم.. _پس به من نگو که چیکار کنم یا نکنم ... ادامه دارد...
+من همچین حرفی نزدم مامان تو حق داری که خودت تصمیم بگیری اما فقط خواستم که اون چیزی تو ذهنمه رو بهت بگم.. همین
مامان سری تکون داد و گفت: تو نگران این چیزا نباش به فکر زندگی خودت باش..
نگاهی به مامان کردم و گفتم :فعلاً که زندگیم روی هواست چطور مگه؟؟
شونهای بالا انداختم و گفتم :
لج کرده و طلاقمو نمیده
مامان اخم میکرد و گفت:
بیخود کرده..
+ فعلاً که قانون حق رو به هوتن میده
امروز اومده بود در دانشگاه گفت
مهریم و تمام و کمال میده اما طلاق و
امضا نمیکنه...
مامان با اخم گفت: یعنی چی پس
تکلیف تو این وسط چی میشه ؟؟
+بهم میگه دوسم داره
اگه دوست داره کتایون این وسط چیکار میکنه؟؟ پوزخندی زدم و گفتم :
منم حرفم همینه بهم گفت اگه رضایت بدم و اون بیاد بیرون کتایونو طلاق میده و بچه رو سقط میکنند و من و هوتنم میتونیم برگردیم سر زندگیمون...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۹K
۱۵:۳۴