👑 زن و زندگــے 👑
+ همیشه انقدر با اعتماد به نفس و محکم بودی که این استرس داشتنها اصلاً بهت نمیاد یه مراسم خواستگاریه دیگه ... میان و میرن همین تازه تو سروش رو میشناسی و با خواهرش هم آشنا شدی..غریبه که نیستن انقدر استرس داری.. آلما برگشت طرفم و گفت: به نظرت خوب شدم؟؟؟ چرخی به چشمام دادم و گفتم: برای بار هزارم داری ازم میپرسی... آره عزیزم باور کن خوب شدی هم لباست خیلی خوب به اندامت میاد... هم آرایشت خیلی قشنگ روی صورتت نشسته فقط اگه یکم ریلکستر باشی چهرت دلنشینتر هم میشه... آلما لبخندی بهم زد که گفتم: چند تا نفس عمیق بکش اصلاً نمیخواد توی اتاقت باشی بیا بریم پایین آلما : نمیخواد دیگه الاناس که برسن باز دوباره باید بیام بالا سری تکون دادم و گفتم: اصلاً نمیخواد مگه زمان قدیمه که خودتو قایم کنی تا مامان صدات بزنه... کنار من و ماهک وایسا و خیلی شیک به مهمونات خوش آمد بگو من خودم براشون چای میارم تو نمیخواد کاری بکنی... ادامه دارد...
آلما تند تند سرشو تکون داد و گفت :آره اینجوری خیلی خیلی بهتره بریم پایین دستشو گرفتم و با هم رفتیم پایین که ماهک با دیدن آلما شروع کرد به کل کشیدن..
نگاهی به آلما کردم و رنگ خجالت رو توی صورتش دیدم.. نیم ساعتی گذشته بود که بالاخره مهمونا رسیدن...
آیت درو باز کرد و راهنماییشون کرد داخل خونه آلما کنارم وایساده بود نگاهی بهش کردم که گفت :خوبم ؟؟
+آره نگران نباش همه چیز خوب پیش میره اول از همه یه مرد خیلی پیر که حدس میزدم پدر بزرگش باشه وارده خونه شد..
پشت سرش پدر مادرش و بعد هم خواهر و خود سروش وارد خونه شدند دسته گل خیلی قشنگی دست سروش بود که اومد جلو و دسته گل رو به سمت آلما گرفت...
دسته گل رو از آلما گرفتم و آهسته گفتم :برو کنار مامان بشین نگاهی به سروش کردم کت شلوار مشکی تنش کرده بود و موهاش رو طبق روز کوتاه کرده بود و به بالا حالت داده بود...
حسابی خوشتیپ شده بود دسته گل رو روی اپن گذاشتم و برگشتم پیش ماهک نشستم...
جو سنگینی به وجود اومده بود که پدربزرگ سروش نگاهی به بابا کرد و شروع کرد به حرف زدن..
ادامه دارد...
۴.۷K
۵:۴۷