👑 زن و زندگــے 👑
آلما خندهای کرد و گفت: نترس به این عروست بر نمیخوره.. مامان با انگشتش اشارهای به آلما کرد و گفت: آخر زبونتو میبرم..هممون خندیدیم و ماهک رو به مامان گفت: سخت نگیر مامان جون آلما هم مثل خواهرمه با همدیگه شوخی داریم... مامان کلافه سرشو تکون داد و گفت: با این عقلش هنوز خواستگار هم میخواد براش بیاد... آلما اعتراضی کرد که ماهک با خنده گفت : کمتر از یه ماه دیگه از این خونه میری و از دستت راحت میشم هممون خندیدیم و کل کل بین آلما و ماهک شروع شد. با تعجب نگاهی به آلما کردم و گفتم :چرا انقدر استرس داری؟؟؟ آلما دستاشو تکون داد و گفت: خودمم باورم نمیشه.. با خنده گفتم : اینکه سروش داره میاد خواستگاریت رو باور نمیکنی؟؟ آلما چشم غرهای بهم رفت و گفت : خوشمزه میشه مزه پرونی رو تمومش کنی؟؟ با خنده گفتم : آخه هیچ وقت باورم نمیشد تو اینجوری باشی.. آلما نگاهی به خودش توی آینه کرد و گفت: منظورت چیه؟؟ ادامه دارد...
+ همیشه انقدر با اعتماد به نفس و محکم بودی که این استرس داشتنها اصلاً بهت نمیاد یه مراسم خواستگاریه دیگه ...
میان و میرن همین تازه تو سروش رو میشناسی و با خواهرش هم آشنا شدی..غریبه که نیستن انقدر استرس داری..
آلما برگشت طرفم و گفت:به نظرت خوب شدم؟؟؟ چرخی به چشمام دادم و گفتم:
برای بار هزارم داری ازم میپرسی... آره عزیزم باور کن خوب شدی هم لباست خیلی خوب به اندامت میاد...
هم آرایشت خیلی قشنگ روی صورتت نشسته فقط اگه یکم ریلکستر باشی چهرت دلنشینتر هم میشه...
آلما لبخندی بهم زد که گفتم: چند تا نفس عمیق بکش اصلاً نمیخواد توی اتاقت باشی بیا بریم پایین آلما :
نمیخواد دیگه الاناس که برسن باز دوباره باید بیام بالا سری تکون دادم و گفتم: اصلاً نمیخواد مگه زمان قدیمه که خودتو قایم کنی تا مامان صدات بزنه...
کنار من و ماهک وایسا و خیلی شیک به مهمونات خوش آمد بگو من خودم براشون چای میارم تو نمیخواد کاری بکنی...
ادامه دارد...
۴.۶K
۵:۴۷