👑 زن و زندگــے 👑
رفتم داخل خونه.. ماهک نشسته بود روی مبل و داشت به بچهاش شیر میداد مستقیم رفتم طرفش و گفتم: آخ آخ عشق عمه رو ببین گونشو محکم بوس کردم که شروع کرد به گریه کردن.. ماهک با غرغر گفت: برو اون طرف آلا بچمو آبلمبو کردی تازه داشت میخوابید خندهای کردم و گفتم: دوباره بخوابونش تقصیر خودشه از بس شیرین و بانمک شده تو هم که جدیداً دیر به دیر میاریش اینجا... ماهک نگاهی بهم کرد و گفت: باور کن به خاطر خودت نمیارم همش میگم اعصابت خورده گریههای بچه هم بدتر به هم میریزه اعصابت رو... اخمی کردم و گفتم :کارن برای من با همه دنیا فرق میکنه اتفاقاً اینجور وقتا هرچی بیشتر ببینمش آرومتر میشم... ماهک خندهای کرد و گفت: پس از این به بعد هر روز میارمش ببینیش... آلما همینجور که از پلهها میومد پایین گفت: غلط کردی آلا... اصلاً خودم هر روز میفرستمت برین خونه ماهک تا کارن رو ببینی همه خندیدیم که مامان با اخم گفت: آلما این چه حرفیه زشته؟؟ ادامه دارد...
آلما خندهای کرد و گفت: نترس به این عروست بر نمیخوره.. مامان با انگشتش اشارهای به آلما کرد و گفت:
آخر زبونتو میبرم..هممون خندیدیم و ماهک رو به مامان گفت: سخت نگیر مامان جون آلما هم مثل خواهرمه با همدیگه شوخی داریم...
مامان کلافه سرشو تکون داد و گفت: با این عقلش هنوز خواستگار هم میخواد براش بیاد... آلما اعتراضی کرد که ماهک با خنده گفت :
کمتر از یه ماه دیگه از این خونه میری و از دستت راحت میشم هممون خندیدیم و کل کل بین آلما و ماهک شروع شد.
با تعجب نگاهی به آلما کردم و گفتم :چرا انقدر استرس داری؟؟؟ آلما دستاشو تکون داد و گفت:
خودمم باورم نمیشه.. با خنده گفتم :اینکه سروش داره میاد خواستگاریت رو باور نمیکنی؟؟
آلما چشم غرهای بهم رفت و گفت :خوشمزه میشه مزه پرونی رو تمومش کنی؟؟ با خنده گفتم :
آخه هیچ وقت باورم نمیشد تو اینجوری باشی.. آلما نگاهی به خودش توی آینه کرد و گفت: منظورت چیه؟؟
ادامه دارد...
۴.۶K
۵:۴۶