👑 زن و زندگــے 👑
کل مسیر نازنین داشت از آرایشگاهی که برای عروسیش انتخاب کرده بود حرف میزد و دانیال هم با صبر و حوصله حرفاشو گوش میکرد و نظر هم میداد. چقدر پسر با ادب و متشخصی بود وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و گفتم :خیلی ممنون لطف کردین بفرمایین بریم داخل خونه... دانیال لبخندی بهم زد و گفت : نه مرسی باید بریم آرایشگاهی که خانم دیده ببینم چه جوریه... سری تکون دادم و گفتم : بازم ممنون برین به سلامت خداحافظ.. دانیال بوقی زد که نازنین گفت: خداحافظ عزیزم بچهها که رفتن با صدای آیت برگشتم عقب _کی بود؟؟؟ + علیک سلام خانداداش _سلام خوبی؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره اما مثل اینکه تو زده به سرت اومدی در حیاط وایستادی آیت خندهای کرد و گفت: نه توی حیاط بودم صداتو شنیدم درو باز کردم... یه لحظه ترسیدم فکر کردم کسی مزاحمت شده... سری تکون دادم و گفتم : دوستم همراه نامزدش بودن و منو رسوندن.. _خیلی خوب بیا بریم داخل ادامه دارد...
رفتم داخل خونه.. ماهک نشسته بود روی مبل و داشت به بچهاش شیر میداد مستقیم رفتم طرفش و گفتم:
آخ آخ عشق عمه رو ببین گونشو محکم بوس کردم که شروع کرد به گریه کردن.. ماهک با غرغر گفت:
برو اون طرف آلا بچموآبلمبو کردی تازه داشت میخوابید خندهای کردم و گفتم:
دوباره بخوابونش تقصیر خودشه از بس شیرین و بانمک شده تو هم که جدیداً دیر به دیر میاریش اینجا...
ماهک نگاهی بهم کرد و گفت: باور کن به خاطر خودت نمیارم همش میگم اعصابت خورده گریههای بچه هم بدتر به هم میریزه اعصابت رو...
اخمی کردم و گفتم :کارن برای من با همه دنیا فرق میکنه اتفاقاً اینجور وقتا هرچی بیشتر ببینمش آرومتر میشم...
ماهک خندهای کرد و گفت: پس از این به بعد هر روز میارمش ببینیش... آلما همینجور که از پلهها میومد پایین گفت:
غلط کردی آلا... اصلاً خودم هر روز میفرستمت برین خونه ماهک تا کارن رو ببینی همه خندیدیم که مامان با اخم گفت: آلما این چه حرفیه زشته؟؟
ادامه دارد...
۴.۵K
۵:۴۶