👑 زن و زندگــے 👑
+مرسی....خدافظ بسلامت از کافه زدم بیرون انگار به پاهام وزنه ی ده کیلویی بسته بودن... نمیتونستم راه برم با صدایه پیامکه گوشیم بخودم اومدم گوشیو برداشتم..آدرسه خونه ی هوتن بود . رو نیمکته کناره پیاده رو نشستم و نفسه عمیقی کشیدم..تنها راهی که به ذهنم رسید بابا بود... شمارشو گرفتم و منتظر شدم تا جواب بده..همینکه جواب داد و صداشو شنیدم مثله دخترایه لوس زدم زیره گریه.. بابا ترسیده گفت : آلا..کجایی عزیزم +بابا......بیا...بیا پیشم اتفاقی افتاده؟؟ +اره..... _ چیشدی آخه؟؟؟ +بیا تا بهت بگم _هوتن اذیتت کرده کجایی الا؟؟؟ آدرسو بهش دادم و بهش گفتم که تنهام و هوتن اینجا نیست.... گوشیو قطع کردم و عکسارو از کیفم در اوردم و شروع کردم به نگاه کردنشون... برقه چشمایه ه تن تو عکسم مشخص بود...طرزه نگاه کردنش به کتایون داشت دیوونم میکرد.. انگار یارو راست میگفت.. ادامه دارد..

واقعا عاشقه کتایون بود...پس من چی؟؟؟؟؟دوسم نداشت؟؟؟عاشقم نبود؟؟؟؟پس چرا اون همه حرفه عاشقانه بهم میزد؟؟
بابا که رسید سواره ماشینش شدم و عکسارو گرفتم طرفش چیه اینا ؟؟؟
با بغض گفتم : خودت ببین....
بابا عکسارو نگاه میکرد و هر لحظه
اخماش بیشتر میرفت تو هم
اینارو از کجا اوردی آلا؟؟+فرق میکنه؟؟
حتما فرق میکنه که دارم ازت
میپرسم
+یه نفر باهام قرار گذاشت...
تو همین کافه
کی؟؟
+نمیدونم...نمیشناختمش اسمش چی بود؟؟
+ نمیدونم...نگفت
بابا کلافه و عصبی گفت :
یعنی چی آلا؟؟ با کسی که
نمیشناختی قراره ملاقات گذاشتی
و باهاش حرف زدی؟؟
اشکامو پاک کردم و گفتم :
آره....
انقدر بی فکری؟؟+چرا آخه؟؟_ اگه طرف از طرفه هوتن بود چی؟؟؟؟اگه اذیتت میکرد چی؟؟؟+حالا که نکرده....
ادامه
۱.۹K
۸:۰۲