👑 زن و زندگــے 👑














قطره اشکی از گوشه چشم نازنین ریخت پایین و گفت: چه جوری دلمو راضی کنم ؟؟ +نیازی به راضی کردن دلت نیست تو با عقلت فکر کن و طلاق بگیر قلبت هم مجبور میشه کم کم باهاش کنار بیاد... سخته اما شدنیه شادی نگاهی به نازنین کرد و گفت :حالا هم اشکاتو پاک کن برای کسی گریه کن که لیاقتشو داشته باشه... سری تکون دادم و گفتم: شادی درست میگه تا بعد ناهار خونهی نازنین موندیم و کلی با هم درد و دل کردیم.... در آخر هم سر آشپزی کردن شادی انقدر ما رو خندون که تمام غم و غصههامون یادمون رفت.... نگاهی به ساعت کردم و از جام بلند شدم و گفتم: من دیگه کم کم باید برم.. _ آره صبر کن منم باهات میام نازی گفت: کجا میخواین برین؟؟؟ هنوز که زوده لبخندی بهش زدم و گفتم: مرسی عزیزم اما مامانم خونه تنهاست دوست ندارم زیاد تنها باشه این روزا.. نازنین لبخندی زد و گفت: ادامه دارد... 







خوب ؟؟؟
+هیچی دیگه گفت اگر از کتایون
شکایت داریم میتونه پرونده قتل بابا
رو دنبال کنه....
مامان نگاهی بهم کرد و گفت :
خب اینجوری که خیلی خوبه چون
بابات چندین ساله آقای ساعدی رو
میشناسه...
سری تکون دادم و گفتم :خودمم
همین فکرو کردم و این پیشنهاد
خودش بود وکیل که داشته باشیم...
خیلی بهتر میدونیم باید چیکار کنیم
مامان سری تکون داد که گفتم :
فقط باید خودتون برین پیشش و
بهش وکالت بدین...
اشکال نداره بزار آیت بیاد باهاش حرف بزنم فردا میرم پیشش سری تکون دادم که گفت:
خب بقیه حرفتو بگو؟؟؟+ بقیه نداره دیگه ..مامان لبخندی زد و گفت :من میشناسمت آلا حرفتو بزن..
+چیزه فقط میخواستم ببینم شما کتایون رو قصاص میکنین یا نه؟؟؟ مامان نفس عمیقی کشید و گفت:
هنوز به اونجاش فکر نکردم +امروز ساعدی بهم یه پیشنهاد داد_ چه پیشنهادی
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۵:۰۴