👑 زن و زندگــے 👑














سری تکون دادم و گفتم :شادی راست میگه یعنی چی که مردم حرف میزنن؟؟ آینده خودت که مهمتره در ضمن شما هنوز خونه خودتون هم نرفتین و این برات خیلی بهتره فقط یه عقد ساده بوده اما وضعیت منو ببین... نازنین با ناراحتی بهم نگاهی کرد و گفت: یعنی میگی طلاق بگیرم؟؟؟؟ + آره عزیزم چرا نباید این کارو بکنی و با یک مرد هوس باز بری زیر یک سقف؟؟ نازنین شونهای بالا انداخت و گفت: آخه مسئله همش این نیست شادی آهسته گفت: نکنه باهاش رابطه داشتی؟؟؟ نازنین با تعجب نگاهی کرد و گفت: نه اصلاً _ خوب پس چرا انقدر نگرانی؟؟ نازنین سرشو انداخت پایین و گفت :چون دوسش دارم هنوز دستشو گرفتم و گفتم : میدونم عزیزم برات سخته منم قبلاً همین فکرو میکردم و نمیتونستم از هوتن دل بکنم اما عقلانی که فکر کردم دیدم بهترین راه برای زندگیم جدا شدنه... ادامه دارد... 







قطره اشکی از گوشه چشم نازنین ریخت پایین و گفت: چه جوری دلمو راضی کنم ؟؟
+نیازی به راضی کردن دلت نیست تو با عقلت فکر کن و طلاق بگیر قلبت هم مجبور میشه کم کم باهاش کنار بیاد...
سخته اما شدنیه شادی نگاهی به نازنین کرد و گفت :حالا هم اشکاتو پاک کن برای کسی گریه کن که لیاقتشو داشته باشه...
سری تکون دادم و گفتم: شادی درست میگه تا بعد ناهار خونهی نازنین موندیم و کلی با هم درد و دل کردیم....
در آخر هم سر آشپزی کردن شادی انقدر ما رو خندون که تمام غم و غصههامون یادمون رفت....
نگاهی به ساعت کردم و از جام بلند شدم و گفتم: من دیگه کم کم باید برم..
_ آره صبر کن منم باهات میام نازی گفت: کجا میخواین برین؟؟؟ هنوز که زوده لبخندی بهش زدم و گفتم:
مرسی عزیزم اما مامانم خونه تنهاست دوست ندارم زیاد تنها باشه این روزا..نازنین لبخندی زد و گفت:
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۴:۴۹