👑 زن و زندگــے 👑
🪽 با صدای پیامک گوشیم نگاهی بهش کردم از طرف کیان بود آدرس محضر رو میخواست براش نوشتم... " مگه میخوای بیای اونجا؟؟" "معلوم نیست عزیزم ..شاید" "پس اگه اومدی تا قبله امضا کردن بالا نیا" "باشه مراقبم فعلا " "فعلا بای" آلما زیر چشمی نگاهی بهم کرد و گفت: با کیان پیام بازی میکنی ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره آدرس محضر رو میخواست آلما با تعجب گفت :میخواد بیاد ؟؟ فکر نمیکنم گفت شاید بیام آلما سری تکون داد و گفت: به نظرم نباشه بهتره.. +نگران نباش بهش گفتم بالا نیا تا هوتن نبینتش _به آقای ساعدی گفتی ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: نه راستش ترسیدم به مامان یا آیت حرفی بزنه آلما سری تکون داد و کنار محضر نگه داشت... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
از ماشین پیاده شدم که سروش هم از ماشینش پیاده شد و اومد سمتمون _سلام آلا خوبی؟؟
+ سلام خوبم مرسی که به خاطر من تا اینجا اومدی _این چه حرفیه تو مثل خواهرمی وظیفه...
لبخندی زدم که آلما اومد سمتمون و گفت: بریم بالا.. همه با همواردمحضر شدیم از پلهها که میرفتم بالا تمام بدنم میلرزید....
نفس عمیقی کشیدم که چشمم به هوتن افتاد به دیوار تکیه زده بود و منتظر داشت نگاهم میکرد....
سریع نگاهمو ازش گرفتم و وارد دفتر شدیم که هوتن پشت سرمون اومد شناسنامهمو گذاشتم روی میز و نشستم....
حاج آقا نگاهی به شناسنامم کرد و گفت : خب...تصمیمتو گرفتی؟؟+بله
حاج آقا خاست حرفی بهم بزنه که هوتن گفت: آلا میشه چند دقیقهباهات حرف بزنم ؟؟
با اخم نگاهی بهش کردم و گفتم: حرفی نمونده دیگه بزار زودتر تموم بشه...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۶K
۱۵:۰۷