👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
سواره ماشین شدم که هوتنم نشست و راه افتاد... اخمام حسابی تو هم بود... ماشینو پشته چراغ قرمز نگهداشت و گفت : اخماتو باز کن دیگه.... یه شب میریم اونجا نمیتونی تظااهر کنی همه چی خوبه؟؟ +نه...نمیتونم چون نیست .. _ آره خب....تو باید آبرویه منو ببری.. کاری جز این ازت بر نمیاد.. پوزخندی زدم و جوابشو ندادم که اونم صدایه ضبطو زیاد کرد.. وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و رفتیم داخله خونه.. همه هم اومده بودن یگوشه نشستم و نگاهمو دوختم به تلویزیون که مهین خانوم نشست کناره سالومه و رو به آنا گفت : این انگشترو هوتن برام سوغاتی اورده بدونه اینکه واکنشی نشون بدم به تلویزیون چشم دوختم که گفت : بچم از بس بفکرمه.. سالومه سری تکون داد و گفت : قشنگه... آنا نیم نگاهی بهم کرد و گفت : مبارک باشه صدایه مهین خانوم بود که گفت : ممنونم... پوزخندی تو دلم زدم زنیکه ی عقده ای احمق .... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
دلم میخاست بهش میگفتم ماهی یدونه انگشتر برات میخرم منتها دست از سره زندگیم بردار..
بعده شام آنا که بچه هاش مریض شده بودن رفت بالا و برایه هومن و سالومه هم مهمون اومد و رفتن خونشون...
از آشپزخونه اومدم بیرون و نشستم رو مبل که هدی گفت : آلا جان عزیزم میای کمکم؟؟؟ظرفارو بشوریم..
نگاهم افتاد به مسعود و سلمان خان خجالت زده بلند شدم و گفتم :الان میام
مشغوله شستن بودیم که مهین خانوم وارده آشپزخونه شد و گفت : هدی؟؟؟ تو با این وضعت اومدی ظرف میشوری؟؟
_چیزی نیست مامان ؟؟؟مهین خانوم لبشو گاز گرفت و گفت : نه اصلا ...بیا برو بشین دختر ناسلامتی حامله ای...
دسته هدی رو گرفت و از آشپزخونه رفتن بیرون مابقیه ظرفارو تنها شستم و رفتم بیرون..
نگاهی به هوتن کردم و گفتم : پاشو بریم_هنوز که زوده عزیزم..پوزخندی زدم و بلند گفتم :
ادامه دارد...
۱.۹K
۹:۳۶