👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
عینه آدم....آماده میشی تا بریم خونه ی مادرم .. +ولم کن...بهت گفتم نمیام.... دست از سرم بردار.. شروع کردم جیغ و داد کردن که دستش دوره بازم شل شد.. سریع دویدم سمته اتاق که دنبالم اومد و قبله بستنه در پاشو گذاشت لایه در ... محکم هولم داد که خوردم زمین وارده اتاق شد و پوزخندی زد.. تا حالم بد نشده پاشو آماده شو...بلند شو آلا.. نگاهی بهش کردم که با چشمایه وحشتناکی زل زده بود بهم خم شد طرفم و گفت : پاشو آلا....زود باش.. با اخم نگاهش کردم و گفتم : برو....برو عقب ... رفت عقب که از رو زمین بلند شدم و رفتم سمته کمدم.. با حرص یه مانتو برداشتم و تنم کردم که هوتن نیشخندی زد و از اتاق رفت بیرون..بغضه بدی داشتم.. دلم نمیخاست برم اونجا ولی مجبور بودم.. ازش میترسیدم و از این حسه ضعفی که داشتم بیزار بودم.. یه آرایشه کمی هم کردم و از اتاق رفتم بیرون... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
سواره ماشین شدم که هوتنم نشست و راه افتاد...اخمام حسابی تو هم بود...
ماشینو پشته چراغ قرمز نگهداشت و گفت : اخماتو باز کن دیگه....یه شب میریم اونجا نمیتونی تظااهر کنی همه چی خوبه؟؟
+نه...نمیتونم چون نیست .._ آره خب....تو باید آبرویه منو ببری..کاری جز این ازت بر نمیاد..
پوزخندی زدم و جوابشو ندادم که اونم صدایه ضبطو زیاد کرد..وقتی رسیدیم از ماشین پیاده شدم و رفتیم داخله خونه..
همه هم اومده بودن یگوشه نشستم و نگاهمو دوختم به تلویزیون که مهین خانوم نشست کناره سالومه و رو به آنا گفت :
این انگشترو هوتن برام سوغاتی اورده بدونه اینکه واکنشی نشون بدم به تلویزیون چشم دوختم که گفت : بچم از بس بفکرمه..
سالومه سری تکون داد و گفت :قشنگه...آنا نیم نگاهی بهم کرد و گفت : مبارک باشه
صدایه مهین خانوم بود که گفت : ممنونم...پوزخندی تو دلم زدم زنیکه ی عقده ای احمق ....
ادامه دارد...
۱.۹K
۹:۳۵