👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
اینجوری نیست +چرا هست ....اصلا منظورش چی بود که دیشب اون پیامو داد ها؟؟ هوتن با چشمایه ریز شده زل زده بود بهم.. +خجالت نمیکشه؟؟؟ بجایه اینکه برامون بزرگتری کنه یکسره داره ما رو بجونه هم میندازه ... آلا درست حرف بزن.....فهمیدی؟؟ +درستو برا آدمی حرف میزنن که خودشم درست باشه... آلا با حرص برگشتم و گفتم :چیه؟؟؟ یهو با سیلیی که نشست رو صورتم برق از سرم پرید... با تعجب نگاهی بهش کردم و گفتم : تو .....منو..... _آره زدمت ... زدمت که یاد بگیری راجبه خانواده ی من درست حرف بزنی... پوزخندی زدم و گفتم : حتی اگه منو بکشی...بازم میگم.. زیره گازو خاموش کردم و از کنارش رد شدم خاستم برم تو اتاق که یهو از پشت دستمو گرفت و محکم کشید.. کجا؟؟ +عه نکن....ولم کن هوتن بازومو محکم گرفت و فشاری داد که بزور تحمل کردم و واکنشی از خودم نشون ندادم... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
عینه آدم....آماده میشی تا
بریم خونه ی مادرم ..
+ولم کن...بهت گفتم نمیام....
دست از سرم بردار..
شروع کردم جیغ و داد کردن که دستش دوره بازم شل شد..
سریع دویدم سمته اتاق که دنبالم
اومد و قبله بستنه در پاشو گذاشت
لایه در ...
محکم هولم داد که خوردم زمین
وارده اتاق شد و پوزخندی زد..
تا حالم بد نشده پاشو آماده شو...بلند شو آلا..
نگاهی بهش کردم که با چشمایه وحشتناکی زل زده بود بهم خم شد طرفم و گفت : پاشو آلا....زود باش..
با اخم نگاهش کردم و گفتم : برو....برو عقب ...رفت عقب که از رو زمین بلند شدم و رفتم سمته کمدم..
با حرص یه مانتو برداشتم و تنم کردم که هوتن نیشخندی زد و از اتاق رفت بیرون..بغضه بدی داشتم..دلم نمیخاست برم اونجا ولی مجبور بودم..
ازش میترسیدم و از این حسه ضعفی که داشتم بیزار بودم.. یه آرایشه کمی هم کردم و از اتاق رفتم بیرون...
ادامه دارد...
۱.۹K
۹:۳۵