👑 زن و زندگــے 👑
🪽 من دیگه باید برم کاری نداری؟؟ نه عزیزم مراقب خودت باش +فعلاً خداحافظ _برو به کلاست برس خداحافظ گوشیو قطع کردم که کیان اومد.. سمتم کنارم نشست و لبخندی بهم زد.. _چقدر خوشحالم الا سری تکون دادم و گفتم :من بیشتر اصلاً باورم نمیشد بخواد قبول کنه اما من مطمئن بودم که قبول میکنه نمیتونست بزاره زنش اعدام بشه اون وقت با یه بچه بدون مادر میخواست چیکار بکنه ها؟؟؟ سری تکون دادم که کیان گفت: خوب کی قراره برین برای طلاق ؟؟ +نمیدونم خودش گفت اول با وکیلش حرف بزنه بهم خبر میده... کیان سری تکون داد و با ورود بچهها به کلاس سریع از جاش بلند شد و رفت... آخر کلاس نشست هنوز نمیخواستیم کسی از رابطهی بینمون چیزی بفهمه... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
آخرین نگاهمو توی آینه به خودم انداختم شال کرم رنگی رو سرم کردم و نفس عمیقی کشیدم....
جدا از اینکه خوشحال بودم کلی هم استرس داشتم امروز وقت محضر داشتیم برای طلاق...
در اتاقم باز شد و آلما وارد اتاق شد با دیدنم گفت :آماده شدی؟؟+ آره آمادهام بریم
_چقدر رنگت پریده حداقل یه آرایشی میکردی...کلافه نگاهی به آلما کردم و گفتم :بیخیال من شو امروز اصلاً حال و حوصلهاش رو ندارم..
آلما سری تکون داد و گفت: خیلی خب پس بیا بریم +آلما؟؟_جانم چیزی شده؟؟
سری تکون دادم و گفتم :درو ببند بیا تو کارت دارم آلما در اتاق رو بست و گفت :
چیزی شده آلا؟؟+ آره باید باهات حرف بزنم _خب بگو +چیزه راستش من نمیدونم دارم کار درستی میکنم یا نه؟؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۵.۱K
۱۵:۳۱