👑 زن و زندگــے 👑
🪽 آروم یکی یکی سوال بپرس آره اومد و باهاش حرفم زدم خوب نتیجهاش چی شد ؟؟ +همونی که میخواستیم راضی شد که طلاقمو بده.. کیان از پشت گوشی نفس عمیقی کشید و گفت: خیلی خوب خیالم راحت شد.. میای دانشگاه .؟ +آره هنوز یک کلاس دیگه دارم پس بیا اینجا بعد میرسونمت خونه منم کلاسم با تو یکیه +خیلی خوب دارم میام خداحافظ... گوشیو گذاشتم توی کیفم و راه افتادم سمت دانشگاه حسابی خوشحال بودم و دلم میخواست بلند بلند بخندم... وارد دانشگاه شدم که کیانو بین جمع دوستاش دیدم براش دستی تکون دادم و اشاره کردم که میرم داخل کلاس.. کیان هم سری تکون داد وارد کلاس شدم و یه گوشه نشستم و شماره آلما رو گرفتم و بهش توضیح دادم که چی شده... آلما هم حسابی خوشحال شد و گفت: که کم کم نقشمون داره میگیره با ورود کیان به کلاس به آلما گفتم : ادامه دارد...
من دیگه باید برم کاری نداری؟؟ نه عزیزم مراقب خودت باش
+فعلاً خداحافظ
_برو به کلاست برس خداحافظ
گوشیو قطع کردم که کیان اومد..
سمتم کنارم نشست و لبخندی بهم زد..
_چقدر خوشحالم الا
سری تکون دادم و گفتم :من بیشتر
اصلاً باورم نمیشد بخواد قبول کنه
اما من مطمئن بودم که قبول میکنه نمیتونست بزاره زنش اعدام بشه اون وقت با یه بچه بدون مادر میخواست چیکار بکنه ها؟؟؟
سری تکون دادم که کیان گفت: خوب کی قراره برین برای طلاق ؟؟+نمیدونم خودش گفت اول با وکیلش حرف بزنه بهم خبر میده...
کیان سری تکون داد و با ورود بچهها به کلاس سریع از جاش بلند شد و رفت...
آخر کلاس نشست هنوز نمیخواستیم کسی از رابطهی بینمون چیزی بفهمه...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۵.۴K
۱۴:۵۱