عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined undefined undefined undefined undefined undefined پوزخندی زدم و گفتم: بدتر از اون مهتاب بود چرا یهو انقدر بهت پرید؟؟؟؟ کیان نیشخندی زد و گفت: مهتاب جریان داره... چه جریانی.. مهرو میشه نوه خاله‌اش آها پس به خاطر همین بود... کیان سری تکون داد و گفت: آره از هر موقعیتی استفاده می‌کنه که بخواد بهم یه تیکه‌ای بندازه انگار اونو طلاق دادم که انقدر زورش میاد و حرص داره از من.... با خنده گفتم: تو هم زیاد بهش فکر نکن من دیگه برم فعلاً کاری نداری؟؟؟ _ نه خیلی ممنون خداحافظ لبخندی بهش زدم و گفتم: شب خوبی داشته باشی خداحافظ.... از ماشین پیاده شدم و رفتم سمت خونه... می‌دونستم که هنوز سر کوچه وایساده و داره نگاهم می‌کنه کلیدا رو از کیفم درآوردم در حیاط رو باز کردم برگشتم سمتش و دستی براش تکون دادم که پاهام بای بای کرد.. وارد حیاط شدم و درو بستم نیشم حسابی باز بود و بسته هم نمی‌شد رفتم سمت خونه که آلما گفت: چه عجب چقدر دیر کردی ؟؟ نگاهی به ساعت کردم و گفتم : دیر نکردم که.. آلما با حرص گفت: کلاست یک ساعت پیش تموم شده سری تکون دادم و گفتم: ادامه دارد...
undefined undefined undefined
undefined undefined
undefined


با بچه‌ها رفتیم بیرون چطور؟؟؟ آلما سری تکون داد و گفت: سریع لباس عوض کن بریم خیابون+ آلما من خستم خیابون چه خبره ؟؟
آلما چشماشو برام گرد کرد و گفت: زبون بزنی زبونتو از حلقت در میارم زود باش بریم خیابون من لباس بخرم....
خسته روی مبل نشستم و گفتم :کو تا آخر هفته هنوز کلی وقت داریم آلما با اخم گفت :نخیر من وقت ندارم تو کلی وقت داری پاشو ببینم...
نگاهی به مامان کردم که تو آشپزخونه بود..+ شما هم میاین مامان ؟؟سری تکون داد و گفت :
من با بابات میرم خیابون تو هم با آلما برو خریداتونو که کردین زنگ بزنین میایم دنبالتون شام و بیرون می‌خوریم...
آلما از پله‌ها رفت بالا چشمامو ریز کردم و گفتم: چرا با ما نمیاین خرید ؟؟ مامان خنده‌ای کرد و آهسته گفت :
حوصله ناز و اداهای آلما رو ندارم می‌دونی که چقدر سخت پسنده سرمو تکون دادم و گفتم: آره برای همین من باید باهاش برم ؟؟
مامان چشم غره‌ای بهم رفت و گفت: یالا بلند شو خواهرته باید با همدیگه برین من و بابات تو خیابون کلی کار داریم...

ادامه دارد...
undefined۴۵

۲.۲K

۱۲:۱۶