👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 شادی نگاهی بهم کرد و گفت : شیرینی میخوری؟؟ +باشه بعدا ...میخورم... شادی یه بشقاب گذاشت جلوم و گفت : چرا بعدا الان بخور خب دیسه شیرینی که رو میز بود رو گرفت طرفم و یدونه برداشتم... کیان خم شد طرفم که بیشتر هول شدم بشقابو برداشت و گفت : با اجازه من ظرفمو بردارم... +خواهش میکنم راحت باشین عروس و داماد باهم رقصیدن که دی جی اعلام کرد همه ی دوستاشون برن دورشونو بگیرن... بچه ها با هیجان بلند شدن و شادی دستمو گرفت و رفتیم جلو دورشون جمع شدیم که دی جی یه آهنگه شاد گذاشت و همه با ذوق و هیجان شروع کردن رقصیدن و بالا پایین پریدن... فقط کیان بود که اون وسط خیلی شیک و مردونه میرقصید... منم ترجیح میدادم آروم برقصم تا اینکه بخام دیوونه بازی در بیارم.... آهنگ که تموم شد.. همه برگشتیم سره میزمون.. شادی اماکناره نازی بود و داشت باهاش حرف میزد.... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 J
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
از جام بلند شدم تا برم سمته سرویس..._ببخشید سرویس بهداشتی کجاست؟؟
خدمه ای که داشت ظرفایه کثیفو از رو میز جمع میکرد گفت : ته باغه.....سمته راست.. سری تکون دادم گفتم :
ممنونم .. از جام بلند شدم و رفتم سمته راست..با نورهایه کمی روشن بود ولی خلوت بود....
همین یکمی میترسوند منو قدمهامو تند کردم و رفتم داخله سرویس دستشویی کردم .دستامو شستم و نگاهی تو آینه بخودم کردم ...
رژم همچنان سره جاش بود یکم موهامو مرتب کردم و دستی به لباسم کشیدم و از دستشویی رفتم بیرون...
چند قدم رفتم که یهو یه نفر از پشته درخت بیرون اومد...با دیدنش ترسیدم و جیغی کشیدم و یه قدم رفتم عقب که کفشم رو سنگ فرشا لیز خورد و افتادم...
_ببخشید نمیخاستم بترسونمتون دستشو دراز کرد طرفم و گفت : میتونم کمکتون کنم....
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
از جام بلند شدم تا برم سمته سرویس..._ببخشید سرویس بهداشتی کجاست؟؟
خدمه ای که داشت ظرفایه کثیفو از رو میز جمع میکرد گفت : ته باغه.....سمته راست.. سری تکون دادم گفتم :
ممنونم .. از جام بلند شدم و رفتم سمته راست..با نورهایه کمی روشن بود ولی خلوت بود....
همین یکمی میترسوند منو قدمهامو تند کردم و رفتم داخله سرویس دستشویی کردم .دستامو شستم و نگاهی تو آینه بخودم کردم ...
رژم همچنان سره جاش بود یکم موهامو مرتب کردم و دستی به لباسم کشیدم و از دستشویی رفتم بیرون...
چند قدم رفتم که یهو یه نفر از پشته درخت بیرون اومد...با دیدنش ترسیدم و جیغی کشیدم و یه قدم رفتم عقب که کفشم رو سنگ فرشا لیز خورد و افتادم...
_ببخشید نمیخاستم بترسونمتون دستشو دراز کرد طرفم و گفت : میتونم کمکتون کنم....
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۵:۳۷