👑 زن و زندگــے 👑
🪽 از ماشین پیاده شدم که سروش هم از ماشینش پیاده شد و اومد سمتمون _سلام آلا خوبی؟؟ + سلام خوبم مرسی که به خاطر من تا اینجا اومدی _این چه حرفیه تو مثل خواهرمی وظیفه... لبخندی زدم که آلما اومد سمتمون و گفت: بریم بالا.. همه با هم واردمحضر شدیم از پلهها که میرفتم بالا تمام بدنم میلرزید.... نفس عمیقی کشیدم که چشمم به هوتن افتاد به دیوار تکیه زده بود و منتظر داشت نگاهم میکرد.... سریع نگاهمو ازش گرفتم و وارد دفتر شدیم که هوتن پشت سرمون اومد شناسنامهمو گذاشتم روی میز و نشستم.... حاج آقا نگاهی به شناسنامم کرد و گفت : خب...تصمیمتو گرفتی؟؟ +بله حاج آقا خاست حرفی بهم بزنه که هوتن گفت: آلا میشه چند دقیقه باهات حرف بزنم ؟؟ با اخم نگاهی بهش کردم و گفتم: حرفی نمونده دیگه بزار زودتر تموم بشه... ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
هوتن سریع تکون داد که حاج آقا گفت: نه دخترم باید حرفاتونو بزنین برین داخل این اتاق ببین شوهرت چی میگه...
من تا لحظه آخر که همه چیز قطعی نشه صیغه طلاق رو نمیخونم با حرص نگاهی به هوتن کردم و گفتم:
بله چشم از جام بلند شدم و رفتم سمت اتاق که هوتن هم پشت سرم اومد وارد اتاق شدم و با عصبانیت گفتم: چیه چی میخوای بگی؟؟
_آلا تو واقعا فکراتو کردی؟؟ +معلومه اگه فکر نکرده بودم که اینجا نبودم
_ولی من اصلاً دلم نمیخواد که طلاقت بدم الا من واقعاً دوست دارم پوزخندی زدم و گفتم:
از خیانت کردنت مشخص بود _میشه اونو فراموشش کنی ؟؟همه آدما توی زندگیشون یه جاهایی اشتباه میکنن...
خب منم اشتباه کردم کلافه سری تکون دادم و رو به هوتن گفتم :بچه تویه شکمشو میخوای چیکار کنی؟؟
ادامه دارد...
۶.۲K
۱۵:۲۹