👑 زن و زندگــے 👑
🤍
من دلم بابامو میخواد... دلم براش تنگ شده میدونم _ عزیزم هممون دلمون برای بابا حسین تنگ شده اصلاً بهمون شوک وارد شد... برای همین هیچ کدوممون مرگشو باور نمیکنیم اشکامو پاک کردم و گفتم : اصلاً دیگه نمیدونم باید از این به بعد چیکار کنم؟؟ ماهک نگاهی بهم کرد و گفت : میدونم که سخته اما باید قوی باشی الا مطمئن باش پدرت هم همیشه همینو ازت میخواست... دیگه باید روی پای خودت وایسی و زندگیتو بسازی سرمو تکون دادم و گفتم :میدونم دیگه بابا نیست که بهش تکیه کنم.... دیگه باید خودم کارامو انجام بدم ماهک نگاهی بهم کرد و گفت: البته فکر نکنی که ما تنهات میذاریمها .... هممون هنوزم یه خانوادهایم و باید با همدیگه ادامه بدیم میثم وارد اتاق شد و با دیدنمون گفت : سلام چطوری الا؟؟؟ حالت خوبه +آره خوبم.. چیزی شده ؟؟ ادامه دارد...
🤍
میثم نگاهی به ماهک کرد و گفت: راستش چیزه باید یک چیزی بگم+ خوب بگو_ هوتن پایین دم دره
با اخم گفتم :یعنی چی که دم دره؟؟ میثم شونهای بالا انداخت و گفت: هرچی بهش گفتم از اینجا بره نرفت..
میگه کار مهمی باهات داره..+ باهاش حرفی ندارم _میدونم منم همینو بهش گفتم اما قبول نمیکنه..
تهدید کرد اگه نری پایین آبروریزی راه میندازه ماهک با اخم گفت : غلط کرده الان زنگ میزنم آیت بیاد از اینجا بندازتش بیرون...
دستمو آوردم بالا و گفتم: نمیخواد به آیت چیزی بگی آیت که بیاد اینجا کتک و کتک کاری میشه خودم میرم ببینم حرف حسابش چیه..
ماهک با نگرانی گفت: اما الا پریدم وسط حرفش و گفتم: اما نداره بالاخره یه زمانی شوهرم بوده و حرف همدیگر رو میفهمیم...
نیشخندی زدم و گفتم :هرچند که الانم شوهرمه.. از اتاق رفتم که میثم هم دنبالم اومد نگاهی بهش کردم و گفتم:
لطفاً تو نیا..میثم با اخم گفت: نمیتونم همچین اجازهای بهت بدم اگه بلایی سرت آورد چی؟؟
ادامه دارد...
میثم نگاهی به ماهک کرد و گفت: راستش چیزه باید یک چیزی بگم+ خوب بگو_ هوتن پایین دم دره
با اخم گفتم :یعنی چی که دم دره؟؟ میثم شونهای بالا انداخت و گفت: هرچی بهش گفتم از اینجا بره نرفت..
میگه کار مهمی باهات داره..+ باهاش حرفی ندارم _میدونم منم همینو بهش گفتم اما قبول نمیکنه..
تهدید کرد اگه نری پایین آبروریزی راه میندازه ماهک با اخم گفت : غلط کرده الان زنگ میزنم آیت بیاد از اینجا بندازتش بیرون...
دستمو آوردم بالا و گفتم: نمیخواد به آیت چیزی بگی آیت که بیاد اینجا کتک و کتک کاری میشه خودم میرم ببینم حرف حسابش چیه..
ماهک با نگرانی گفت: اما الا پریدم وسط حرفش و گفتم: اما نداره بالاخره یه زمانی شوهرم بوده و حرف همدیگر رو میفهمیم...
نیشخندی زدم و گفتم :هرچند که الانم شوهرمه.. از اتاق رفتم که میثم هم دنبالم اومد نگاهی بهش کردم و گفتم:
لطفاً تو نیا..میثم با اخم گفت: نمیتونم همچین اجازهای بهت بدم اگه بلایی سرت آورد چی؟؟
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۴:۱۵