👑 زن و زندگــے 👑
🤍
چشم الان آماده میشم رفتم سمت سرویس و آبی به صورتم زدم نگاهی تویه آینه به خودم کردم.. چشمام خیلی زیاد پف کرده بود و قرمز هم شده بود بی حوصله از پلهها رفتم بالا و وارد اتاق خودم شدم... موهامو شونه کردم و لباس مرتبی پوشیدم شال مشکی رو هم انداختم روی سرم و همونجا روی تخت نشستم.. حتی دل و دماغ پایین رفتن رو هم نداشتم با صدای زنگ گوشیم به خودم اومدم کیان بود که داشت بهم زنگ میزد صدای گوشیو سایلنت کردم و گذاشتم روی میز... حتی حوصله جواب دادن به کیان رو هم نداشتم که ماهک وارد اتاق شد و با دیدنم گفت :فکر کردم هنوز پایین خوابیدی.. + نه بیدار شدم..... ماهک لبخندی بهم زد و گفت: دیشب خوب خوابت برد.. آیت گذاشتت روی تخت تا راحتتر باشی سری تکون دادم که ماهک گفت: میدونم سخته....من..من واقعا بهت تسلیت میگم ماهک کنارم روی تخت نشست که رفتم توی بغلش و گفتم : ادامه دارد...
🤍
من دلم بابامو میخواد... دلم براش تنگ شده میدونم_ عزیزم هممون دلمون برای بابا حسین تنگ شده اصلاً بهمون شوک وارد شد...
برای همین هیچ کدوممون مرگشو باور نمیکنیم اشکامو پاک کردم و گفتم :
اصلاً دیگه نمیدونم باید از این به بعد چیکار کنم؟؟ ماهک نگاهی بهم کرد و گفت :
میدونم که سخته اما باید قوی باشی الا مطمئن باش پدرت هم همیشه همینو ازت میخواست...
دیگه باید روی پای خودت وایسی و زندگیتو بسازی سرمو تکون دادم و گفتم :میدونم دیگه بابا نیست که بهش تکیه کنم....
دیگه باید خودم کارامو انجام بدم ماهک نگاهی بهم کرد و گفت: البته فکر نکنی که ما تنهات میذاریمها ....
هممون هنوزم یه خانوادهایم و باید با همدیگه ادامه بدیم میثم وارد اتاق شد و با دیدنمون گفت :
سلام چطوری الا؟؟؟ حالت خوبه+آره خوبم.. چیزی شده ؟؟
ادامه دارد...
من دلم بابامو میخواد... دلم براش تنگ شده میدونم_ عزیزم هممون دلمون برای بابا حسین تنگ شده اصلاً بهمون شوک وارد شد...
برای همین هیچ کدوممون مرگشو باور نمیکنیم اشکامو پاک کردم و گفتم :
اصلاً دیگه نمیدونم باید از این به بعد چیکار کنم؟؟ ماهک نگاهی بهم کرد و گفت :
میدونم که سخته اما باید قوی باشی الا مطمئن باش پدرت هم همیشه همینو ازت میخواست...
دیگه باید روی پای خودت وایسی و زندگیتو بسازی سرمو تکون دادم و گفتم :میدونم دیگه بابا نیست که بهش تکیه کنم....
دیگه باید خودم کارامو انجام بدم ماهک نگاهی بهم کرد و گفت: البته فکر نکنی که ما تنهات میذاریمها ....
هممون هنوزم یه خانوادهایم و باید با همدیگه ادامه بدیم میثم وارد اتاق شد و با دیدنمون گفت :
سلام چطوری الا؟؟؟ حالت خوبه+آره خوبم.. چیزی شده ؟؟
ادامه دارد...
۲.۷K
۱۳:۴۲