عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۷ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefinedundefined undefinedundefinedundefined undefinedundefined undefined پوزخندی روی لبم نشست که نیلوفر گفت: اصلاً می‌خوام ببینم این قضیه واقعیت داره یا نه؟؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم : چرا انقدر برات مهمه؟؟ نیلوفر ابرویی بالا انداخت و گفت: واضح نیست؟؟ چون به کیان علاقه دارم +علاقه داشتن تو دلیل نمی‌شه که من میدون رو برات خالی کنم نیلوفر با اخم گفت :منظورت چیه تو شوهر داری چطوری روت میشه بچسبی به کیان؟؟ + تند نرو نیلوفر ...اول حرفامو گوش کن _خوب بگو + اول اینکه من با شوهرم در حال جدایی هستیم و تا چند وقت دیگه طلاقمو ازش می‌گیرم... نیلوفر با تعجب نگاهم کرد که گفتم :و دوم اینکه با کیان حرفامونو زدیم منتها تا وقتی طلاق نگیرم رابطه‌ای در کار نیست ... پس لطف کن و در مورد چیزی که نمی‌دونی حرف نزن نیلوفر نفس عمیقی کشید و گفت :یعنی با کیان هیچ رابطه‌ای نداری الان؟؟ سری تکون دادم و گفتم: فعلاً نه در حد دو تا دوست تا بعد از طلاقم از هوتن بتونیم رابطمونو علنی کنیم نیلوفر بغض کرد و گفت : ادامه دارد...
undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


ازت یه خواهشی دارمسری تکون دادم و گفتم :چیه بگو؟؟_ ازت می‌خوام که....راستش ازت می‌خوام که از کیان فاصله بگیری...
با تعجب نگاهش کردم که گفت: تو رو خدا الا فکر کن من دوستتم همچین لطفی رو در حقم بکن...
+اصلاً می‌فهمی که داری چی میگی؟؟ نیلوفر سری تکون داد که قطره اشکیاز چشم ریخت پایین و گفت:
من عاشق کیانم اصلاً بدون اون نمی‌تونم زندگی کنم ..خواهش می‌کنم از کیان فاصله بگیر و بزار مال من باشه...
از تعجب نزدیک بود شاخ در بیارم+ این چه درخواستیه که از من داری عشق مگه زوری هم میشه؟؟؟
نیلوفر سری تکون داد و گفت : زوری نیست من و کیان با هم رابطه خوبی داشتیم کم کم داشتم توجهش رو به خودم جلب می‌کردم که تو اومدی و همه چیزو به هم زدی...
با تعجب گفتم: مطمئنی توجهش رو به خودت جلب کردی؟؟ _چطور مگه؟؟
شونه‌ای بالا انداختم و گفتم :اگه این وسط رابطه‌ای شکل گرفته بود و احساساتی بینتون بود پس کیان هیچ وقت نباید حواسش به من پرت می‌شد..

ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefined۴۴
undefined۶

۲.۹K

۱۴:۲۱