👑 زن و زندگــے 👑
🤍
کم کم مهمونا هم میرسیدن با بلند شدن صدایه جیغهایه آشوب نگاهی بهش کردم پدر شوهرش بغلش کرده بود و دلداریش میداد.. پشت ستون قایم شدم و شروع کردم به گریه کردن که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسمه کیان انگار داغ دلم تازهتر شد چند قدم از جمعیت فاصله گرفتم و تماس رو وصل کردم.. با هق هق گفتم :بله؟؟ _ سلام الا خوبی ؟؟؟ دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند بلند شروع کردم به گریه کردن کیان که حسابی ترسیده بود گفت: چی شده آلا جان؟؟؟ حالت خوبه اتفاقی افتاده +بابام رفت من دیگه تنها شدم بابام مارو تنها گذاشت باورم نمیشد.... کیان بهت زده گفت: یعنی چی چه اتفاقی افتاده؟؟؟ الان کجایی؟؟ + بهشت زهرا اومدیم که بابامو خاک کنیم وای کیان باورم نمیشه... اینجا خیلی وحشتناکه من نمیخوام بابامو اینجا بزارم و برم نمیخوام اینجا زیر خاکش کنم من دلم براش خیلی تنگ شده اصلاً چه جوری بدون بابام دوام بیارم؟؟؟ صدای کیان بود که هول زده گفت: دارم میام عزیز دلم دارم میام پیشت نیم ساعت دیگه اونجام باشه؟؟ با هق هق گفتم: باشه ادامه دارد...
🤍
گوشیو قطع کردم و برگشتم پیشه مامان صدای گریههاش دلخراشترین صدایی بود که میشنیدم انگار یه نفر به قلبم چنگ میزد....
حدود ۲۰ دقیقه بعد نگهبان اسمامونو خوند و گفت میتونین برای دیدن جنازه برین داخل انگار پاهام به زمین خشک شده بود ...
سروش که دید حالم خوب نیست اومد طرفم بازومو گرفت و گفت: نمیخوای ببینی باباتو برای آخرین بار؟؟
+ آره آره که میخوام ببینمش _خب برو دیگه معطل چی هستی؟؟؟ با بغض گفتم:
انگار پاهام کشش ندارن سروش چسبیدن به زمین بازومو گرفت و گفت :
من کمکت میکنم بیا بریم همراه با سروش رفتیم داخل آلما خودشو انداخته بود روی جنازه و بلند جیغ میکشید دستمو از سروش جدا کردم و گفتم: برو پیش آلما..
همه با صدای بلند شیون و زاری میگردند با پاهای لرزون رفتم جلو و با دیدن جنازه بابا که انگار آروم خوابیده بود...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
گوشیو قطع کردم و برگشتم پیشه مامان صدای گریههاش دلخراشترین صدایی بود که میشنیدم انگار یه نفر به قلبم چنگ میزد....
حدود ۲۰ دقیقه بعد نگهبان اسمامونو خوند و گفت میتونین برای دیدن جنازه برین داخل انگار پاهام به زمین خشک شده بود ...
سروش که دید حالم خوب نیست اومد طرفم بازومو گرفت و گفت: نمیخوای ببینی باباتو برای آخرین بار؟؟
+ آره آره که میخوام ببینمش _خب برو دیگه معطل چی هستی؟؟؟ با بغض گفتم:
انگار پاهام کشش ندارن سروش چسبیدن به زمین بازومو گرفت و گفت :
من کمکت میکنم بیا بریم همراه با سروش رفتیم داخل آلما خودشو انداخته بود روی جنازه و بلند جیغ میکشید دستمو از سروش جدا کردم و گفتم: برو پیش آلما..
همه با صدای بلند شیون و زاری میگردند با پاهای لرزون رفتم جلو و با دیدن جنازه بابا که انگار آروم خوابیده بود...
ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
۲.۷K
۱۴:۲۱