👑 زن و زندگــے 👑
🤍
آلما سری تکون داد که رفتم داخل آشپزخونه سماور رو روشن کردم نگاهی به داخل یخچال انداختم حتماً امروز کل فامیل خبردار میشدند و میومدن خونه باید آیت رو میفرستادم بره خرید کنه نگاهم که افتاد به شربت معده بابا دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم... دستمو محکم گرفتم جلوی دهنم تا صدای گریم به بیرون نره همون جا جلوی یخچال نشستم و شروع کردم به گریه کردن با حاله خراب زیره بازویه مامان رو گرفتم و کشوندمش سمت ماشین بهزاد هم آشوب رو داخل ماشین نشون و راه افتاد... نگران نگاهی به مامان کردم و گفتم :بهزاد آب و گلاب گرفتی؟؟؟ بهزاد سری تکون داد و گفت: آره برای سر خاک میخوای؟؟؟ +آره میترسم مامان اینا حالشون بد بشه...بهزاد از تو آینه نگاهی بهم کرد و گفت: نگران نباش خودم گرفتم وقتی رسیدیم به مامان کمک کردم از ماشین پیاده بشه خاله و میثم زودتر رسیده بودند که با دیدنمون بلافاصله خاله اومد سمتمون... زیر بازوی مامان رو گرفت با خیال راحت مامان را سپردم بهش و رفتیم سمت غسال خونه همه پشته در منتظر بودیم تا جنازه رو تحویل بگیریم... ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍
کم کم مهمونا هم میرسیدن با بلند شدن صدایه جیغهایه آشوب نگاهی بهش کردم پدر شوهرش بغلش کرده بود و دلداریش میداد..
پشت ستون قایم شدم و شروع کردم به گریه کردن که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسمه کیان انگار داغ دلم تازهتر شد چند قدم از جمعیت فاصله گرفتم و تماس رو وصل کردم..
با هق هق گفتم :بله؟؟_ سلام الا خوبی ؟؟؟دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند بلند شروع کردم به گریه کردن کیان که حسابی ترسیده بود گفت:
چی شده آلا جان؟؟؟ حالت خوبه اتفاقی افتاده +بابام رفت من دیگه تنها شدم بابام مارو تنها گذاشت باورم نمیشد....
کیان بهت زده گفت: یعنی چی چه اتفاقی افتاده؟؟؟ الان کجایی؟؟
+ بهشت زهرا اومدیم که بابامو خاک کنیم وای کیان باورم نمیشه...
اینجا خیلی وحشتناکه من نمیخوام بابامو اینجا بزارم و برم نمیخوام اینجا زیر خاکش کنم من دلم براش خیلی تنگ شده اصلاً چه جوری بدون بابام دوام بیارم؟؟؟
صدای کیان بود که هول زده گفت: دارم میام عزیز دلم دارم میام پیشت نیم ساعت دیگه اونجام باشه؟؟ با هق هق گفتم: باشه
ادامه دارد...
کم کم مهمونا هم میرسیدن با بلند شدن صدایه جیغهایه آشوب نگاهی بهش کردم پدر شوهرش بغلش کرده بود و دلداریش میداد..
پشت ستون قایم شدم و شروع کردم به گریه کردن که گوشیم زنگ خورد با دیدن اسمه کیان انگار داغ دلم تازهتر شد چند قدم از جمعیت فاصله گرفتم و تماس رو وصل کردم..
با هق هق گفتم :بله؟؟_ سلام الا خوبی ؟؟؟دیگه نتونستم تحمل کنم و بلند بلند شروع کردم به گریه کردن کیان که حسابی ترسیده بود گفت:
چی شده آلا جان؟؟؟ حالت خوبه اتفاقی افتاده +بابام رفت من دیگه تنها شدم بابام مارو تنها گذاشت باورم نمیشد....
کیان بهت زده گفت: یعنی چی چه اتفاقی افتاده؟؟؟ الان کجایی؟؟
+ بهشت زهرا اومدیم که بابامو خاک کنیم وای کیان باورم نمیشه...
اینجا خیلی وحشتناکه من نمیخوام بابامو اینجا بزارم و برم نمیخوام اینجا زیر خاکش کنم من دلم براش خیلی تنگ شده اصلاً چه جوری بدون بابام دوام بیارم؟؟؟
صدای کیان بود که هول زده گفت: دارم میام عزیز دلم دارم میام پیشت نیم ساعت دیگه اونجام باشه؟؟ با هق هق گفتم: باشه
ادامه دارد...
۲.۹K
۱۵:۱۶