عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
🤍undefined صبح زود بود که بهزاد و سروش و آیت رفتن دنبال کارهایه تشییع جنازه از اتاق رفتم بیرون... آبی به صورتم زدم و جلوی آینه نگاهی به خودم کردم چشمام عجیب پف کرده بود و قرمز شده بود از داخل کشویه لباسام پیراهن مشکی رو در آوردم و تنم کردم... کنترل اشکام دست خودم نبود باورم نمی‌شد دارم برای عزایه بابا مشکی می‌پوشم ... شلواره راسته مشکی رنگی رو پاک کردم و از اتاق رفتم بیرون نگاهی به داخله اتاق آلما انداختم.... ماهک رویه تخت همراه با کارن خوابش برده بود.. از پله‌ها رفتم پایین آلما از دیشب که یه گوشه نشسته بود.... و پاهاشو توی شکمش جمع کرده بود هنوز تکون نخورده بود یه لحظه ترسیدم سریع رفتم سمتش دستمو روی شونش گذاشتم و تکونی بهش دادم..... + آلما حالت خوبه؟؟؟؟ نگاهی بهم کرد که با گریه گفتم: الهی قربونت بشم اینجوری خودتو اذیت می‌کنی... باور کن که بابا هم راضی نیست آلما با شنیدن اسم بابا زد زیره گریه که گفتم :ساکت باش عزیزم.... مامان و بقیه هنوز خوابن نمی‌خوام بیدارشون کنی.. ادامه دارد... 🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
🤍undefined

آلما سری تکون داد که رفتم داخل آشپزخونه سماور رو روشن کردم نگاهی به داخل یخچال انداختم حتماً امروز کل فامیل خبردار می‌شدند و
میومدن خونه باید آیت رو می‌فرستادم بره خرید کنه نگاهم که افتاد به شربت معده بابا دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم...
دستمو محکم گرفتم جلوی دهنم تا صدای گریم به بیرون نره همون جا جلوی یخچال نشستم و شروع کردم به گریه کردن

با حاله خراب زیره بازویه مامان رو گرفتم و کشوندمش سمت ماشین بهزاد هم آشوب رو داخل ماشین نشون و راه افتاد...
نگران نگاهی به مامان کردم و گفتم :بهزاد آب و گلاب گرفتی؟؟؟ بهزاد سری تکون داد و گفت:
آره برای سر خاک می‌خوای؟؟؟ +آره می‌ترسم مامان اینا حالشون بد بشه...بهزاد از تو آینه نگاهی بهم کرد و گفت: نگران نباش خودم گرفتم
وقتی رسیدیم به مامان کمک کردم از ماشین پیاده بشه خاله و میثم زودتر رسیده بودند که با دیدنمون بلافاصله خاله اومد سمتمون...
زیر بازوی مامان رو گرفت با خیال راحت مامان را سپردم بهش و رفتیم سمت غسال خونه همه پشته در منتظر بودیم تا جنازه رو تحویل بگیریم...

ادامه دارد...🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷🩷
undefined۳۲
undefined۱۱

۲.۸K

۱۵:۰۲