👑 زن و زندگــے 👑
🪽 کیفمو برداشتم و سریع رفتم سمت خروجی دانشگاه کیان جلویه دانشگاه داخل ماشینش نشسته بود درو باز کردم و کنارش نشستم... + سلام سلام آلا جان خوبی؟؟ سری تکون دادم و گفتم : من خوبم تو چیکار میکنی با این دسته شکستت؟ کیان نگاهی به گچ دستش کرد و گفت: دیگه با هم کنار اومدیم.. خندهای کردم و گفتم : مگه با هم قهر بودین... کیان سری تکون داد و گفت: آره روزای اول خیلی باهاش اذیت میشدم اما دیگه تصمیم گرفتیم که با هم کنار بیایم.. +کار خوبی کردی بریم ناهار بخوریم؟؟ نگاهی به ساعت دستم کردم و گفتم : دانشگاه امروز سلفش بازه کیان شونهای بالا انداخت و گفت :خوب باز باشه من و تو میریم بیرون ناهار میخوریم.. + باشه پس بزار به دوستام خبر بدم کیان ماشینو روشن کرد و راه افتاد به شادی پیام میدادم که کیان گفت : ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
دیدم داشتی با نیلوفر حرف میزدیبا تعجب نگاهی به کیان کردم و گفتم: پس ما رو زیر نظر داشتی؟؟
کیان خنده آرومی کرد و گفت :نه عزیزم خیلی اتفاقی توی حیاط دیدمت که داشتی با نیلوفر میرفتی سمت کافه برام جایه تعجب داشت...
حالا چیکارش داشتی ؟؟ابرویی بالا انداختم و گفتم: من با اون کاری نداشتم _منظورت چیه ؟؟
شونهای بالا انداختم و گفتم :اون با من کار داشت_خوب چی گفت؟؟
+هیچی اولش که با کلی مظلوم نمایی خاست دله منو به دست بیاره که از تو فاصله بگیرم...
کیان ابروهاش رفت بالا که با خنده گفتم: و در آخر وقتی دید قانع نمیشم تهدیدم کرد
-تهدیدت کرد چی گفت؟؟+ زیاد مهم نیست حرفاش کیان با تعجب گفت :چه دختر عجیبیه....
+ آره به من میگفت پریدم وسط زندگیتون _وسطه زندگیه ما ؟؟؟مگه من و نیلوفر چه صنمی با هم داشتیم؟؟؟؟
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۸K
۱۴:۵۷