👑 زن و زندگــے 👑
بابا نگاهی بهم کرد و گفت: نگران نباش بزار اول با وکیل حرف بزنم ببینم چی میگه + باشه هر کاری که خودتون صلاح میدونین انجام بدین.. بعده خوردن صبحانم بابا منو رسوند دانشگاه و خودش رفت... شادی از دور برام دستی تکون داد.. وقتی دید نمیرم طرفش از بچهها جدا شد و با سرعت اومد پیشم +سلام عزیزم خوبی؟؟ اخمیکرد و گفت : نخیر اصلا هم خوب نیستم باهات قهرم با تعجب گفتم: چی شده؟؟ شادی چشماشو گرد کرد و گفت : چرا دیشب جوابمو ندادی ؟؟ +مگه تو بهم زنگ زدی شادی با حرص گفت: آلا داری سرکارم میزاری ۲۰ دفعه بهت زنگ زدم.. +اون تو بودی من فکر کردم هوتنه برای همین جوابشو ندادم شادی سرشو کج کرد و گفت: از بس مغز فندقی هستی من که بهت گفتم شب بهت زنگ میزنم ادامه
گیج نگاهش کردم و گفتم: دیروز چه موقع؟؟؟ شادی با تعجب گفت:
همون وقتی که کیان صدات زد و کارت داشت من رفتم تو کافه قرار بود بیای که بهم زنگ زدی و گفتی کار یهویی پیش اومده و برادرت اومده دنبالت...
یهو یاد دروغی افتادم که دیروز بهش گفتم لبمو گاز گرفتم و گفتم: آها یادم اومد آره دیروز آیت اومده بود دنبالم...
شادی با کنجکاوی گفت: اینو که میدونم برای چی اتفاقی افتاده بود؟؟؟ سری تکون دادم و گفتم:
چیزی نبود مادر و پدر هوتن اومده بودن خونمون برای حرف زدن برای همین آیت زود اومد دنبالم شادی نگاهی بهم کرد و گفت؛
خوب چی گفتن؟؟ شونهای بالا انداختم و همینجور که میرفتم سمت کلاس به شادی گفتم:
هیچی یه مشت چرت و پرت که اهمیتی برام نداره بریم سر کلاس ..نازی کجاست؟؟؟ شادی نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
امروز میاد دانشگاه منتها نمیدونم چرا دیر کرده...+ حتماً کلاس اول رو نمیخواد بیاد شادی سری تکون داد و گفت: شاید ....
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۹:۰۰