👑 زن و زندگــے 👑
🪽 دوش آب سرد رو باز کردم و زیرش وایسادم فکر نمیکردم مامان تا این حد گوش به فرمان آیت باشه.. از حموم اومدم بیرون که دیدم گوشیم روی تخت داره زنگ میخوره با دیدن اسم کیان با عصبانیت در اتاق رو بستم و تماس و وصل کردم که گفت: سلام آلا جان خوبی؟؟ + چه خوبی این چه وقته زنگ زدنه ؟؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی؟؟ جایی بودم نتونستم چیزی شده؟ با حرص گفتم: بله که شده چرا اومدی خونه ما و با آیت و مامانم حرف زدی؟؟ خوب خوب مگه چه اتفاقی افتاده؟؟ +دیگه میخواستی چی بشه آیت هرچی که از دهنش در اومد و بار من کرد... با هم دعوامون افتاد... گریم گرفت که کیان گفت: واقعاً جدی میگی آخه چرا؟؟ من که حرفه بدی نزدم +باید بهم میگفتی و اول مشورت میکردی اومدنت به اینجا بزرگترین اشتباهت بود... ادامه دارد...
آیت فکر میکنه رضایت گرفتنم فقط به خاطر اینه که هوتن طلاقم بده تا برسم به تو..
کیان با من من گفت: خوب مگه غیر اینه؟؟ اشکامو پاک کردم و گفتم : اگه که غیر اینه من نمیخوام این وسط خونی ریخته بشه
کیان نفس با صدایی کشید و گفت:من فکر میکردم که اگر در مورد شرایط و وضعیت روحی تو صحبت کنم اوضاع فرق میکنه...
پوزخندی زدم و گفتم :فعلاً که بدتر شده .. آیت نه تنها منو درک نمیکنه بلکه تمام تقصیرا رو هم گردن من انداخته...
کیان کلافه گفت :خب حالا میخوای چیکار کنی +نمیدونم خودم این وسط گیر کردم
_ آلا من من باید بهت یک اعترافی بکنم.. کنجکاو گفتم: چی میخوای بگی؟؟ کیان با مکث گفت :
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۸K
۱۵:۲۹