👑 زن و زندگــے 👑
🪽 لبخندی بهش زدم و گفتم: مرسی عزیزم.. نازنین رفت سمت کلاس و با استرس روی نیمکت نشسته بودم.... نیم ساعت بعد آلما رسید بهم زنگ زد که فوری بلند شدم و از دانشگاه رفتم بیرون جلوی دانشگاه وایساده بود که سریع رفتم سمت ماشینش و سوار شدم... سلام خوبی ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: آره چیزی شده که تا اینجا اومدی؟؟؟ آلما اخمی کرد و گفت : جدیداً چت شده الا؟؟ چرا انقدر استرسی شدی؟؟ نفس عمیقی کشیدم و گفتم: نمیدونم.... آخه تا حالا سابقه نداشته که تو بیای در دانشگاه و بهم بگی کارم داری... آلما سری تکون داد و راه افتاد و گفت: نگران نباش اتفاق خاصی نیفتاده + خوب بگو چی شده؟ امروز کیان اومده بود خونه.. با تعجب گفتم: کیان؟؟ آلما لبخندی زد و گفت: بله خانم آقای کیان فروزان تشریف آورده بودند با تعجب گفتم: خوب چی گفت ؟؟ چیکار داشت؟؟ آلما شونهای بالا انداخت و گفت: ادامه دارد... °°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
از همه چی از وضعیت تو و رابطهای که بینتون شکل گرفته لبمو گاز گرفتم که گفت:
آیت هم بود حسابی غیرتی شد و میخواست کیان رو بزنه که سروش جلوش رو گرفت..
دستمو گذاشتم روی صورتم و گفتم: وای خدایا چه آبروریزی شده آلما سری تکون داد و گفت:
دقیقاً آره اما خوب شد که حرفاشو زد +آیت و مامان چی گفتن؟؟؟آلما سری تکون داد و گفت:
مامان که هیچی نگفت اما آیت خوب عصبی شده بود میشناسیش که اخلاقش چه جوریه...
سری تکون دادم و گفتم: پسرهی احمق بهش گفتم نیاد خونه باز بدون اینکه به من بگه پا شده و اومده..
آلما با ناراحتی نگاهم کرد و گفت: اومدنش زیاد مهم نیست من از یه چیز دیگه ناراحتم...
+ از چی؟؟ _فکر نمیکنم آیت بخواد رضایت بده و مامانو هم که میشناسی رو حرف آیت حرف نمیزنه...
ادامه دارد...°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°°
۲.۴K
۱۶:۱۲