عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined‍🩹 وای چقدر کمرم درد میکنه.... شادی که همچنان پر انرژی بود گفت : دیگه رسیدیم نازی با ذوق گفت : بچه ها به نظرتون میریم هتل؟؟ شادی خندید و گفت :هتل؟؟؟ چه انتظاری داری دقیقا؟؟ نازی با لبایه آویزون گفت : پس کجا میریم ؟؟ یه اردوگاهه....البته میگن بد نیستا..... +از کی شنیدی؟؟؟ از سال بالایی ها...پارسالم دقیقا اورده بودنشون همینجا.. در ضمن از امیرم شنیدم... +آها وقتی رسیدیم همه خسته و کوفته از اتوبوس پیاده شدن... لیدر اسمارو خوند و اتاقارو تقسیم بندی کرد... هر اتاق شش تا تخت داشت که از شانسه بدم با نیلوفر هم اتاقی شدم اصلا چشمه دیدنشو نداشتم.. سه تا تختی که کناره پنجره بود و با نازی و شادی اشغال کردیم رو تخت دراز کشیدم و گفتم : ادامه دارد... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefined‍🩹

وای....کمرم تو اتوبوس رگ به رگ شد شادی کنارم نشست و آهسته گفت : از شانسمون با چه کسایی هم اتاقی شدیم..
+بیخیال .....مهم اینه با همیم _ کاش یه اتاقی بهمون میدادن که سه تخته بود...اونوقت راحت بودیم..پوزخندی زدم و گفتم :
دیر گفتی عزیزم ...اگه زودترسفارش میدادی برات یه اتاق میساختن...شادی با حرص نگاهم کرد و گفت : منو مسخره میکنی ؟؟؟
نازی با خنده گفت : نه عزیزم منو مسخره میکنه.این دفعه بلند خندیدم که بالشتی خورد تو صورتم...
و همین باعث شد جنگه بالشت بینه من و شادی شروع بشه..نازی هم با ذوق گفت : بازی میکنین؟؟منم بازی بالشته تختشو برداشت و اومد طرفمون....
شروع کردیم تو سر و کله ی همدیگه زدن صدامون کله اتاق رو پر کرده بود وقتی خسته شدم و از نفس افتادم خودمو انداختم رو شادی و گفتم : آتش بس.....
_ایییی برو اونطرف....وزنت سنگینه +دیوونه...خودت چاقی غلتی زدم و رو تخت و کناره هم دراز کشیدیم....


ادامه دارد...
undefined۲۹

۲.۱K

۱۲:۱۳