👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
نفسه عمیقی کشیدم و سری تکون دادم که بابا گفت : قهوتو بخور بریم... سری تکون دادم و قهومو خوردم از کافی شاپ رفتیم بیرون که بابا گفت : سوار شو +میشه...میشه شما برین؟؟؟ چرا +باید برم جایی ...کار دارم بابا سری تکون داد و گفت : خیلی احتیاط کن آلا..... زودم بیا خونه باشه؟؟ +چشم... بشین حداقل برسونمت +نه میاده میرم...نزدیکه بابا که رفت راه افتادم سمته مطبه کیان ..یه هفته ازم خبر نگرفته بود و نمیدونم چرا ازش دلخور شده بودم... توقع داشتم بهم زنگ بزنه و سراغمو بگیره ولی از طرفی به این فکرم خندم میگرفت... آخه مگه کیان چیکاره ی من میشد که بخاد نگرانم بشه...وقتی رسیدم مطبش سواره آسانسور شدم و رفتم بالا.... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––
منشیش پشته میز نشسته بود و سرش تو گوشیش بود و دوتا هم مریض داشت...نوبت گرفتم و منتظر نشستم..
حدوده چهل دقیقه بعد نوبتم شد و رفتم داخل .کیان با دیدنم با تعجب از جاش بلند شد و گفت :سلام....خوش اومدی خانوم مهری
بدونه اراده با دیدنش بغض کردمسری تکون دادم و آهسته گفتم : خیلی ممنونبفرما بشین
رو صندلی نشستم که کیان درو
باز کرد و گفت : دیگه مریض قبول
نکنین....خودتونم میتونین برین
_چشم....
کیان وارده اتاق شد و گفت :
خب ....بفرمایید خوش گذشت
این یه هفته مسافرت؟؟؟
با تعجب نگاهش کردم و گفتم : مسافرت؟؟؟
_آره....از دوستات شنیدم.
پوزخندی زدم و گفتم :
به اونا گفتم مسافرت بودم
پس کجا بودی؟؟؟نفسه عمیقی کشیدم و گفتم :خونه ی بابام
کیان ابروهاش پرید بالا و گفت :مشکلی پیش اومده سری تکون دادم و گفتم : یه هفتس تو برزخم.....
ادامه دارد...
۲.۸K
۱۶:۱۴