👑 زن و زندگــے 👑
🩹 که مامان با غرغر گفت : الان آشپزخونه جای این کارا نیست برو توی سرویس صورتتو بشور.. بیخیال سری تکون دادم و گفتم : این یک دفعه رو منو ببخشید حوصله ندارم.. مامان نگاهی بهم کرد و گفت: خوبه از دیشب خوابیدی.. سری تکون دادم و گفتم : چرا دیشب بهم نگفتین هوتن اومده در خونه و آبروریزی کرده... مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت: تو از کجا خبر داری شونهای بالا انداختم که گفت: آلما بهت گفته آره؟؟؟ +اهوم مامان با اخم گفت: دختره زبون دراز بهش گفتم چیزی بهت نگه... با حرص گفتم : آخه برای چی من نباید بدونم _بحث این حرفا نیست نمیخواستم اعصابت به هم بریزه.. سری تکون دادم و گفتم : ازش شکایت کردین؟؟ مامان سری تکون داد و گفت: ادامه دارد... 







میخواستیم شکایت کنیم اما چون با آیت دست به یقه شدن و آیت هم اونو کتک زد منصرف شدیم.
چون در این صورت اون هم شکایت میکرد و پایه آیت هم درگیر این ماجرا میشد.
پشت میز نشستم که مامان یه ظرف سالاد الویه گذاشت جلوم و گفت :فعلاً یکم بخور ته دلتو بگیره تا ناهار آماده بشه.
سری تکون دادم یه قاشق خوردم و گفتم: مامان به نظرت هوتن میتونه منو طلاق نده ؟؟
مامان با تعجب نگاهم کرد و گفت: منظورت چیه؟؟+ یعنی اینکه هوتن مهریهمو بهم بده اما طلاقم نده...
مامان سری تکون داد و گفت :خب آره چون حق طلاق با هوتنه اما بابات با وکیلت حرف زده و اونم گفته راههای قانونی دیگهای هم هست که بتونیم طلاق تو ازش بگیریم...
+مثلاً چه راهی؟؟ مامان شونه بالا انداخت و گفت :خوب اونجور که وکیلت میگفت...
ادامه دارد...
۲K
۴:۴۳