👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 یهو بارونه شدیدی شروع کرد به باریدن که با کیان با عجله رفتیم سمته سالن.... پشته در منتظر بودم تا بارون تموم بشه و مستقیم برم خونه احساسه بدی داشتم ... با دستی که به شونم خورد برگشتم عقب و شادی رو دیدم. +جان؟؟ _ خوبی آلا؟؟؟امروز اصلا سرحال نبودی... نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : یکم بی حوصلم. شادی نیشش باز شد و گفت : انقدر شوهر ذلیل نباش ..بالاخره که میادلبخندی زدم و جوابشو ندادم کاش میفهمید دردم رفتنش نبود... _منو....علیرضا تصمیم گرفتیم که باهم باشیم... با تعجب نگاهش کردم که گفت : چند تا از بچه ها هم گیر دادن که باید بهشون شیرینی بدیم.. +کیا؟؟ _همه ی اونایی که جشنه نامزدیه نازی بودن.. ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
+خوب اشکال نداره ....یباره دیگه شادی سری تکون داد و گفت:تصمیم گرفتیم با بچه ها بریم بیرون
+تو این بارون؟؟وایمیسته خب.....میریم تو یه کافه
+آهه....خوبه
_و اینکه تو هم باید بیای
+من اصلا؟....
_بیخود کردی ...باید بیای
سری تکون دادم و گفتم :
میبینی که امروز حال و حوصله ی
کاریو ندارم.....بیخیاله من بشو
شادی با اخم گفت :
باشه .....راحت باش برو خونه .
با اخم روشو ازم گرفت و رفت
سمته کلاس... کلافه سری تکون دادم این اخلاقش شدیدا رو
مخم بود نازی از کلاس اومد
بیرون و مستقیم اومد طرفم...
_خوبی آلا؟؟؟
+آره.
_شادی میگه نمیای
+آره امروز حوصله ندارم
بیخیال بیا بریم میشناسی که اخلاقه گندشو.... باز تا یکی دو ماه باهات قهر میکنه....
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
+خوب اشکال نداره ....یباره دیگه شادی سری تکون داد و گفت:تصمیم گرفتیم با بچه ها بریم بیرون
+تو این بارون؟؟وایمیسته خب.....میریم تو یه کافه
+آهه....خوبه
_و اینکه تو هم باید بیای
+من اصلا؟....
_بیخود کردی ...باید بیای
سری تکون دادم و گفتم :
میبینی که امروز حال و حوصله ی
کاریو ندارم.....بیخیاله من بشو
شادی با اخم گفت :
باشه .....راحت باش برو خونه .
با اخم روشو ازم گرفت و رفت
سمته کلاس... کلافه سری تکون دادم این اخلاقش شدیدا رو
مخم بود نازی از کلاس اومد
بیرون و مستقیم اومد طرفم...
_خوبی آلا؟؟؟
+آره.
_شادی میگه نمیای
+آره امروز حوصله ندارم
بیخیال بیا بریم میشناسی که اخلاقه گندشو.... باز تا یکی دو ماه باهات قهر میکنه....
ادامه دارد...
۲K
۱۷:۳۸