👑 زن و زندگــے 👑
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀 برگشتم عقب و نگاهش کردم که گفت :امممم ببخشید مثله این بعد موقع مزاحمتون شدم ... اشکامو پاک کردم و گفتم : نه نه.....چیزی نیست.... بفرمایید کاری داشتین... خاستم بگم که....خسته نباشین بابته کنفرانس...خیلی خوب بودین پوزخندی زدم و رو نیمکت نشستم و گفتم : مسخرم میکنین؟؟ نه اصلا.....بنده چنین جسارتی نمیکنم سری تکون دادم و گفتم : از نظره خودم خیلی بد بودم یعنی انتظاره بهتری داشتم از خودم ولی ...یکم ذهنم بهم ریخته بود و نتونستم خوب ...عمل کنم .... کیان سری تکون داد و گفت : اتفاقا عالی بودین.....خاستم ازتون تشکر کنم سری تکون دادم که یهو رعد و برقه وحشتناکی زد که ترسیدم و جیغی کشیدم.... سریع از جام بلند شدم که کیان گفت : میترسین؟؟ نگاهی بهش کردم که گفت : از رنگه پریدتون مشخصه... ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
یهو بارونه شدیدی شروع کرد به باریدن که با کیان با عجله رفتیم سمته سالن....
پشته در منتظر بودم تا بارون تموم بشه و مستقیم برم خونه احساسه بدی داشتم ...
با دستی که به شونم خورد برگشتم عقب و شادی رو دیدم.+جان؟؟_ خوبی آلا؟؟؟امروز اصلا سرحال نبودی...
نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : یکم بی حوصلم. شادی نیشش باز شد و گفت :
انقدر شوهر ذلیل نباش ..بالاخره که میادلبخندی زدم و جوابشو ندادم کاش میفهمید دردم رفتنش نبود...
_منو....علیرضا تصمیم گرفتیم که باهم باشیم... با تعجب نگاهش کردم که گفت :
چند تا از بچه ها هم گیر دادن که باید بهشون شیرینی بدیم..+کیا؟؟_همه ی اونایی که جشنه نامزدیه نازی بودن..
ادامه دارد...
🫀ꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹꖒꕹ🫀
یهو بارونه شدیدی شروع کرد به باریدن که با کیان با عجله رفتیم سمته سالن....
پشته در منتظر بودم تا بارون تموم بشه و مستقیم برم خونه احساسه بدی داشتم ...
با دستی که به شونم خورد برگشتم عقب و شادی رو دیدم.+جان؟؟_ خوبی آلا؟؟؟امروز اصلا سرحال نبودی...
نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : یکم بی حوصلم. شادی نیشش باز شد و گفت :
انقدر شوهر ذلیل نباش ..بالاخره که میادلبخندی زدم و جوابشو ندادم کاش میفهمید دردم رفتنش نبود...
_منو....علیرضا تصمیم گرفتیم که باهم باشیم... با تعجب نگاهش کردم که گفت :
چند تا از بچه ها هم گیر دادن که باید بهشون شیرینی بدیم..+کیا؟؟_همه ی اونایی که جشنه نامزدیه نازی بودن..
ادامه دارد...
۱.۹K
۱۷:۳۸