👑 زن و زندگــے 👑
🩹 بگیر عزیزم.. شادی با خنده گفت : فقط غر نزن.. با خنده گفتم: ای وای مرسی صدامو شنیدی؟؟ نازی لبخندی زد و گفت: آره صدای غرغرت کل اتوبوس رو برداشته... شادی نگاهی به عقب کرد و رو به نازی گفت: خدا خیرت بده حداقل اینو سیرش کردی.. نازی کیکی هم به شادی داد و گفت : اینو هم تو بخور تا موقعه ناهار ضعف نکنی... اتوبوس راه افتاد و برخلاف وقتی که اومدیم و کلی انرژی داشتیم و گفتیم و خندیدیم این دفعه هممون ساکت بودیم.... البته من یه جورایی به خاطر کیان و نیلوفر تو خودم بودم مخصوصاً اینکه راه برگشت و کیان و نیلوفر داخل اتوبوس بعدی نشستن و من حتی نمیدونستم کنار همدیگه هستند یا نه.... ساعت ۲ ظهر بود که اتوبوس کنار یک رستوران نگه داشت.. با بچهها از اتوبوس رفتیم پایین و شادی با دیدن رستوران گفت: ادامه دارد... 





به خدا که این غذا به خوردمون نمیره ....اینجا کجاست ما رو آوردن؟؟ نازی نیم نگاهی به شادی کرد و گفت :
برای چی این حرفو میزنی؟؟_ آخه معلومه که کثیفه خدا میدونه غذاهاشو چه جوری درست میکنه نازنین اخم میکرد و گفت:
مگه تو از داخلش خبر داری؟؟؟ این چه حرفیه که میزنی.. شادی ابرویی بالا انداخت و گفت: برو داخل رستوران تا بهت بگم
با هم وارد رستوران شدیمبین جمعیت نگاه کردم تا کیان و نیلوفر رو ببینم نیلوفر کنار مهتاب نشسته بود اما خبری از کیان نبود و همین یکم دلمو آروم میکرد....
سره یک میز نشستیم باهم سفره روی میز به قدری کثیف بود که اگه دست تو میذاشتی روش بهش میچسبید...
با خنده نگاهی به شادی کردم و گفتم :فکر میکنم حق با توئه_بهتون که گفتم
نازنین با لجبازی گفت: ولی من هنوزم میگم که ربطی نداره شاید غذاهاش خوشمزه باشه...
ادامه دارد...
۲.۱K
۱۶:۳۲