عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefinedundefined‍🩹 هول زده سری تکون دادم و گفتم :هیچی بریم کیان خنده‌ای کرد و هیچی نگفت.. یکم که قدم زدیم کیان گفت: اینجا همیشه برام آرامش گاهم بود هر وقت که دلم برای خانوادم تنگ می‌شد.... عمه منو می‌آورد این پارک و با هم کلی بازی می‌کردیم بعدها که بزرگتر شدم خودم تنها میومدم... بدترین شب عمرم شبی بود که فهمیدم دانشگاه تهران قبول شدم و باید برم تهران.... عمه به قدری گریه کرده بود که چشماش از هم باز نمی‌شد ولی به خاطر من الکی می‌خندید و می‌گفت:... گریه خوشحالیه که توی دانشگاه خوب قبول شدم.. خلاصه که برای درس خوندن اومدم تهران و از عمه جدا شدم سری تکون دادم و گفتم: چقدر برای عمت سخت بوده؟؟ ادامه دارد... undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined
undefinedundefined‍🩹


کیان سری تکون داد و گفت: آره خوب ولی بالاخره مجبور شد که باهاش کنار بیاد..
منم هر روز بهش زنگ می‌زدم و حالشو می‌پرسیدم الانم تا چند روز تعطیلی پیش بیاد و بیکار باشم سریع میام دیدنش...
+کار خوبی می‌کنی ...... هرچی به طرف ته پارک نزدیک‌تر می‌شدیم درخت‌های بلند باشاخه‌های زیاد بیشتر می‌شدند...
که همشون لخت شده بودند و برگاشون ریخته بودن پایین آهی کشیدم و گفتم :
چیزی تا شب یلدا و شروع زمستوننمونده کیان نگاهی به درختا کرد و گفت: آره دیگه کم کم باید خودمونو برای زمستون آماده کنیم..
بریم اون طرف دکه‌های آش فروشی اون طرفن.. با هم رفتیم سمت راسته پارک....
کیان از یه دکه دو کاسه آش گرفت و روی یه نیمکت نشستیم یه قاشق خوردم که کیان گفت :






ادامه دارد...undefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefinedundefined


undefined۴۲

۲.۱K

۱۰:۰۸