👑 زن و زندگــے 👑
🩹 سری تکون دادم که راننده گفت: بفرمایید رسیدیم از ماشین پیاده شدیم و نگاهی به پارک روبروم کردم و با تعجب گفتم: کیان منو آوردی پارک؟؟ _ باید بریم داخلشو ببینی واقعاً اینجا قشنگه خواستم حالا که اومدی شیراز اینجا رو ببینی.. در ضمن اینجا آش سبزی معروف شیراز رو هم میفروشن باید حتماً بخوری با هم وارد پارک شدیم و شروع کردم به قدم زدن کیان توی سکوت راه میرفت و فقط صدای خش خش برگها زیر پامون بود نیم نگاهی بهش کردم و گفتم : نگفتی چرا با بچهها نرفتی بازار؟؟؟؟ کیان زیر چشمی نگاهی بهم کرد و وقتی دید نگاهش میکنم سرشو بلند کرد و زل زد به آسمون.... نفس عمیقی کشید و گفت : خودمم نمیدونم شاید به خاطر اینه که دوست داشتم با تو اینجا قدم بزنم .... با شنیدن این حرفش شوکه شدم و ضربان قلبم یهو رفت بالا. سر جام وایسادم که کیان برگشت سمتم و گفت : چی شد؟؟؟ ادامه دارد...
هول زده سری تکون دادم و گفتم :هیچی بریم کیان خندهای کرد و هیچی نگفت..
یکم که قدم زدیم کیان گفت: اینجا همیشه برام آرامش گاهم بود هر وقت که دلم برای خانوادم تنگ میشد....
عمه منو میآورد این پارک و با هم کلی بازی میکردیم بعدها که بزرگتر شدم خودم تنها میومدم...
بدترین شب عمرم شبی بود که فهمیدم دانشگاه تهران قبول شدم و باید برم تهران....
عمه به قدری گریه کرده بود که چشماش از هم باز نمیشد ولی به خاطر من الکی میخندید و میگفت:...
گریه خوشحالیه که توی دانشگاه خوب قبول شدم.. خلاصه که برای درس خوندن اومدم تهران و از عمه جدا شدم
سری تکون دادم و گفتم: چقدر برای عمت سخت بوده؟؟
ادامه دارد...
۲K
۱۰:۰۸