👑 زن و زندگــے 👑
🩹 یعنی چی؟؟؟ مامان از همه چی خبر داره... تو بهش گفتی ؟؟ سری تکون دادم و گفتم: اولش نه بهت مشکوک شده بود ازم پرسید و منم همه چیز رو بهش گفتم.. آلما روی تخت کنارم نشست و با حرص گفت: چرا بهش گفتی آلا؟؟ شونهای بالا انداختم و گفتم : خیلی وقت قبلتر باید بهش میگفتم حالا مگه چی شده؟؟ مامان خیلی راحت همه چیز رو قبول کرد و گفت که با بابا حرف میزنه لبخندی بهش زدم و گفتم :دیگه باید به سروش بگی کم کم آماده بشه و بیاد خواستگاریت... لبخندی روی لب آلما نشست ولی بلافاصله با اخم گفت: الان وقتش نبود که بگی کلافه گفتم : تا کی میخوای صبر کنی پس کی وقتشه؟؟؟ عزیزم من موقعیت تو رو که میبینم کلاً از خودم فراموشم میشه اخم میکردم و گفتم : بیخود کردی زندگی من به خودم مربوطه تو قرار نیست برای من خودتو قربانی کنی ...اتفاقاً ازدواج که بکنی و سر و سامون بگیری من خیلی خوشحالتر میشم... ادامه دارد... 






J
آلما دستمو گرفت و گفت: قربونت برم عزیزم.. +میرم که بخوابم تو هم زنگ بزن به اون سروش بدبخت و یه خبر خوب بهش بده انقدر نچزون اون پسر بیچاره رو...
آلما با حرص گفت : سروش بیچارست ؟؟؟سری تکون دادم و گفتم: اینکه گرفتار تو شده آره...
آلما بالشتو برداشت و خواست به طرفم پرت کنه که با خنده از اتاقش زدم بیرون..
+مانتوی آبی رنگمو هم بهم بده.. آلما نگاهی به مانتوم کرد و گفت: اینو میخوای ببری؟؟
+ خب کدومو ببرم؟؟_ این اصلاً قشنگ نیست بیا از مانتوهای من یکی انتخاب کن سری تکون دادم و گفتم :
خودت نمیپوشی؟؟ آلما با خنده گفت اون دو روزی که تو بری اردو و برگردی نه نمیپوشم بشین تا برم برات مانتو بیارم...
سری تکون دادم که آلما از اتاق رفت بیرون فردا صبح باید راه میافتادیم و داشتم وسیلههامو جمع میکردم...
ادامه دارد...
۱.۸K
۱۷:۰۷