👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
بابا سری تکون داد و گفت : گفتم که.....همه جی به خوده آلا بستگی داره... اگه بخاد برگرده سره زندگیش یا طلاقشو بگیره .... من هواشو دارم.. فعلا هم بهتره یکم از هم دور باشن تا فکراشونو بکنن... بالاخره بعده کلی چک و چونه زدن سلمان خان رفت و منو باباهم رفتیم تو خونه... مامان کناره بابا نشست و گفت : چی میگفت؟؟؟ هیچی ..میخاست آلا رو برگردونه سره زندگیش.....مثله اینکه نامه ی شکایت رفته دره خونشون و فهمیدن قضیه جدیه..... مامان با اخم گفت : چقدر پرو ان......به همین راحتی؟؟برگرده سره زندگیش؟؟ آره....بهشون گفتم که حرفه اول و آخرو آلا میزنه..... بابا نگاهی بهم کرد و گفت : خوب فکراتو بکن عزیزم ..... با بغض سری تکون دادم و رفتم تو اتاق... رو تخت نشستم که اشکام راه افتادن که آلما هم پشته سرم اومد تو اتاق.. _ هی چته...باز گریه میکنی؟؟؟ + نمیتونم آلما... بعده اونهمه کتکی که بهم زد و بلایی که سره آیت اورد چطور روشون میشه همچین درخاسته احمقانه ای داشته باشن... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
چه توقعی از من دارن،؟..که انقدر راحت ببخشمش؟؟؟برگردم سره زندگیم؟؟؟اصلا گیرم که برگردم بعد با چه رویی تو صورته آیت نگاه کنم؟؟؟
ببین میدونم برات سخته ....
ولی آلا اگه واقعا میخای برگردی
اصلا نباید به آیت فکر کنی فقط
به خودت فکر کن..
+میدونی آلما.....فکر میکنم
هیچ آینده ای با هوتن ندارم
الانم زوده برا تصمیم گرفتنبذاریکم بگذره همه چی که آرومتر شد بعد فکر کن و تصمیمه قطعیتو بگیر...
الان عصبی هستی ....و بدترین تصمیما رو آدما تو عصبانیت میگیرن سری تکون دادم و از رو تخت بلند شدم و لباس پوشیدم..
کجا میری؟؟
+دانشگاه...حداقل حواسم پرت
میشه انقدر فکر و خیالایه
احمقانه نمیکنم...که بخام
حرص بخورم..
باشه ..ولی آلا خیلی مراقب باشی ها....مخصوصا که هوتنم آزاده .+نترس حواسم هست لباس پوشیدم و کولمو برداشتم و از خونه زدم بیرون...
یه تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه هوا ابری بود و بشدت سرد .ولی حتی یه قطره بارون هم نمیریخت...
ادامه دارد...
۲.۷K
۵:۴۷