👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
آره هم من ازش شکایت کرد هم آیت...باید بیاد و جواب پس بده . میدونم....نیومدم برایه رضایت گرفتن.. سری تکون دادم که گفت : فقط اومدم معذرت خواهی کنم.... باور کن من از هیچی خبر نداشتم دخترم.. +ولی مهین خانوم خوبم خبر داشت اون با من...نگران نباش دیگه نمیذارم دخالت کنه بابا نگاهی بهم کرد و گفت : دیگه ؟؟؟ شرمنده فکر نکنم زندگیه دختره من ادامه ای هم داشته باشه _ نگین این حرفو جنابه مهری... هنوز جوونن و اوله راهن... بابا سری تکون داد و گفت : با رفتارایه هوتن و مادرش..... من این زندگی رو اصلا صلاح نمیدونم برایه دخترم که بخاد ادامه بده... ولی بازم فعلا دست نگهداشتم تا آلا خودش خوب فکراشو بکنه. سلمان خان خنده ای کرد و گفت : اینا هنوز جوونن آقایه مهری.. درسته پسره من خیلی اشتباهاتی داشته ... خودم گوششو میگیرم و میپیچم از اینکه دست رو زنش هم بلند کرده شما مطمئن باشین حسابشو میرسم...ولی نمیشه که یه زندگی رو به همین راحتی بهم زد.. ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
بابا سری تکون داد و گفت : گفتم که.....همه جی به خوده آلا بستگی داره...اگه بخاد برگرده سره زندگیش یا طلاقشو بگیره ....من هواشو دارم..
فعلا هم بهتره یکم از هم دور باشن تا فکراشونو بکنن...بالاخره بعده کلی چک و چونه زدن سلمان خان رفت و منو باباهم رفتیم تو خونه...
مامان کناره بابا نشست و گفت : چی میگفت؟؟؟هیچی ..میخاست آلا رو برگردونه سره زندگیش.....مثله اینکه نامه ی
شکایت رفته دره خونشون و فهمیدن قضیه جدیه.....
مامان با اخم گفت :
چقدر پرو ان......به همین راحتی؟؟برگرده سره زندگیش؟؟
آره....بهشون گفتم که حرفه اول و آخرو آلا میزنه.....
بابا نگاهی بهم کرد و گفت : خوب فکراتو بکن عزیزم .....با بغض سری تکون دادم و رفتم تو اتاق...
رو تخت نشستم که اشکام راه افتادن که آلما هم پشته سرم اومد تو اتاق.._ هی چته...باز گریه میکنی؟؟؟
+ نمیتونم آلما...بعده اونهمه کتکی که بهم زد و بلایی که سره آیت اورد چطورروشون میشه همچین درخاسته احمقانه ای داشته باشن...
ادامه دارد...
۱.۸K
۵:۴۷