👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
سرشو انداخت پایین که گفتم : شبایی که هوتن میومد اونجا و تا دیر وقتم میموند رو نمیدیدین؟؟؟ بهش نمیگفتین بیاد خونه پیشه من؟؟سلمان خان با تعجب نگاهم کرد و گفت : ولی...ولی....هوتن که خونه ی ما نمیومد.. +چی؟؟؟ از کدوم شب میگی بابا جان؟؟؟؟ +شبایی که تا دیر وقت میموند اونجا اشتباه میکنی آلا.... از وقتی رفتین خونه ی خودتون هوتن فقط پنج یا شش بار بدونه تو اومده خونه ی من... تولده مادرش بوده ..یه شب تولده بجه هایه هاتف بوده..... با تعجب گفتم : ولی این چند وقته اخیر هوتن کلا خونه نبود... میگفت میرم خونه ی پدرم... سلمان خان سری تکون داد و گفت : خونه ی ما نمیومده .. +پس کجا میرفته؟؟ من نمیدونم بابا جان....... با حرص گفتم: حالا دیگه زیاد مهم نیست رفتم...رفتم کلانتری....امروز به قیده وثیقه آزادش کردن تا روزه دادگاه.... سری تکون دادم و گفتم : ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
آره هم من ازش شکایت کرد هم آیت...باید بیاد و جواب پس بده .میدونم....نیومدم برایه
رضایت گرفتن..
سری تکون دادم که گفت :
فقط اومدم معذرت خواهی کنم....
باور کن من از هیچی خبر نداشتم دخترم..
+ولی مهین خانوم خوبم خبر داشت
اون با من...نگران نباش دیگه نمیذارم دخالت کنه بابا نگاهی بهم کرد و گفت :
دیگه ؟؟؟ شرمنده فکر نکنم زندگیه دختره من ادامه ای هم داشته باشه _ نگین این حرفو جنابه مهری...
هنوز جوونن و اوله راهن... بابا سری تکون داد و گفت : با رفتارایه هوتن و مادرش.....من این زندگی رو اصلا صلاح نمیدونم برایه دخترم که بخاد ادامه بده...
ولی بازم فعلا دست نگهداشتم تا آلا خودش خوب فکراشو بکنه.سلمان خان خنده ای کرد و گفت : اینا هنوز جوونن آقایه مهری..درسته پسره من خیلی اشتباهاتی داشته ...
خودم گوششو میگیرم و میپیچماز اینکه دست رو زنش هم بلند کرده شما مطمئن باشین حسابشو میرسم...ولی نمیشه که یه زندگی رو به همین راحتی بهم زد..
ادامه دارد...
۱.۸K
۵:۴۶