👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
جدیدا هم احساس میکردم داشت ازم فرار میکرد بفرمایید بشین....چه خبر؟؟ نفسه عمیقی کشیدم و گفتم : هیچ خبر.....راستش....راستش بگو حرفتو؟؟ شونه ای بالا انداختم و نشستم رویه اولین مبلی که بود و گفتم : راستش.....بعنوانه یه مریض ازت وقته مشاوره گرفتم... کیان چند ثانیه زل زد بهم و گفت: خب.....بگو در خدمتم.. بزور لبخندی زدم و خاستم حرف بزنم که دره اتاقش باز شد و منشی گفت : ببخشید آقایه دکتر _بفرمایید +مریضاتون تموم شدن.... ایشون آخرین نفرن فقط اینکه من یه مشکلی برام پیش اومده باید برم خونه اگه لطف کنین و اجازه بدین ؟؟ کیان سری تکون داد و گفت : بفرمایید مشکلی نیست....فقط کلیدارو بذارین که من خودم دره مطبو قفل کنم +بله بفرمایید خدمته شما کلید و گذاشت رو میز و رفت کیان نگاهی بهم کرد و گفت : خب؟؟بفرمایید من در خدمتم با استرس انگشتامو تو هم فشار دادم نمیدونستم که کاره درستی کردم اومدم اینجا یا نه... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟
حرف نمیزنی ؟؟؟
سرمو انداختم پایین و گفتم :
نمیدونم چی بگم...یعنی ...
نمیدونم باید حرفی بزنم یا نه...
کیان لبخنده جذابی زد و گفت :
پس برایه چی اومدی اینجا؟؟؟
+نمیدونم....فقط میدونم که.....
اومدم تا نفسه عمیقی کشیدم
و گفتم :
اومدم تا ببینمت..
مرسی بابته لطفی که بهم داری ..
ولی آلا من دارم میبینمت....از صورتت و حال و روزی که داری حدس میزنم که حالت خیلی خراب باشه.....
پس چرا فکر نمیکنی من یه دکترم و تو خیلی راحت میتونی حرفاتو بهم بزنی؟؟؟؟بغض کردم که گفت :
بگو آلا....میشنوم +نمیدونم....از کجا شروع کنم اصلا_ من کمکت کنم؟؟
نگاهش کردم که گفت : مشکلت در مورده خودت و شوهرته؟؟؟
لبمو گاز گرفتم و سرمو تکون دادم که گفت : خب؟؟؟؟بدبینه؟؟سری تکون دادم که گفت : دسته بزن داره؟
ادامه دارد...
۲K
۱۴:۳۴