👑 زن و زندگــے 👑
⋞ –––––––––– ღ –––––––––⋟
پوزخندی بخودم و افکارم زدم خودم خوب میدونستم که دارم ادا در میارم و دکتر بودنه کیان فقط بهونه بود... یه هفته ای میشد که نیومده بود دانشگاه و دلم حسابی براش تنگ شده بود...وارده مطبش شدم و یه شماره از منشی گرفتم... سه نفر جلوتر از من نشسته بودن با استرس پامو تکون میدادم و نگاهم به ساعت بود ... حدوده یه ساعتی گذشته بود و آخرین مریض هم از اتاق اومد بیرون که منشی نگاهی بهم کرد و گفت : بفرمایید داخل نوبته شماست لبخندی زدم و از جام بلند شدم و رفتم سمته در.ضربه ای به در زدم و وارده اتاق شدم... کیان سرش پایین بود و داشت چیزی مینوشت.. +سلام با شنیدنه صدام سرشو بلند کرد و با تعجب نگاهی بهم کرد.. عینکی زده بود به صورتش که حسابی بهش میومد و جذابترش کرده بود _ سلام آلا خانوم...خوبی؟؟؟ خوش اومدی... لبخنده کمرنگی رو لبم نشست حرصم میگرفت وقتی من انقدر بهش اهمیت میدادم و اون اصلا براش مهم نبود... ادامه دارد...
⋞ –––––––––– ღ ––––––––––⋟ J
جدیدا هم احساس میکردم داشت ازم فرار میکرد بفرمایید بشین....چه خبر؟؟
نفسه عمیقی کشیدم و گفتم :
هیچ خبر.....راستش....راستش
بگو حرفتو؟؟شونه ای بالا انداختم و نشستمرویه اولین مبلی که بود و گفتم :
راستش.....بعنوانه یه مریض ازت وقته مشاوره گرفتم... کیان چند ثانیه زل زد بهم و گفت: خب.....بگو در خدمتم..
بزور لبخندی زدم و خاستم حرف بزنم که دره اتاقش باز شد و منشی گفت : ببخشید آقایه دکتر_بفرمایید
+مریضاتون تموم شدن....ایشون آخرین نفرن فقط اینکه من یه مشکلی برام پیش اومده باید برم خونه اگه لطف کنین و اجازه بدین ؟؟
کیان سری تکون داد و گفت : بفرمایید مشکلی نیست....فقط کلیدارو بذارین که من خودم دره مطبو قفل کنم
+بله بفرمایید خدمته شما کلید و گذاشت رو میز و رفت کیان نگاهی بهم کرد و گفت : خب؟؟بفرمایید من در خدمتم
با استرس انگشتامو تو هم فشار دادم نمیدونستم که کاره درستی کردم اومدم اینجا یا نه...
ادامه دارد...
۲.۲K
۲۰:۱۸