👑 زن و زندگــے 👑
بی حوصله لباس پوشیدم و رفتم پایین مامان با دیدنم گفت : بیا صبحانه بخور +باشه نشستم پشته میز که مامان برام یه لیوان شیر ریخت... بخور عزیزم ظرفه نیمرو رو گذاشتم جلوم و دو لقمه ای خوردم.. از دو روز پیش که مامان جریانه هوتن و فهمیده بود یکسره چشماش قرمز بود میدونستم تو تنهاییاش گریه میکنه و این حالمو بدتر میکرد همه بخاطره من اوضاعشون بهم ریخته بود... آیت یجور عصبی بود و قسم خورده بود که هوتن و بزنه و آلما هم بخاطره وضعیتم قراره خاستگاریش با سروشو بهم زده بود که اونم بدش اومده بود و قهر کرده بودن... مامان هم اوضاعش داغون بود و بدتر از همه حامله شدنه آشوب بود . بخاطره حرص و جوشایی که میخورد.. همه نگرانه خودش و بچه بودیم و من خودمو مقصره تمامه اینا میدونستم..... امروز اسمتو برایه اردو مینویسی؟؟ ادامه دارد
+نه چرا عزیزم ؟؟
مهلته آخرشه امروز...
+مامان تو این اوضاع؟؟
اتفاقا دقیقا تویه همین اوضاع.....برو از اینجا دور شو یکم حال و هوات عوض میشه+میدونم شما نگرانه منین....
ولی حوصله ندارم _ انقدر نگو حوصله ندارم....+مامان متوجه نیستی؟؟زندگیم نابود شده..
مامان لبخنده غمگینی زد و گفت : عجله داری بری دانشگاه؟؟بی حوصله گفتم +نه.... چطور ؟؟؟؟
_بشین تا بهت یه واقعیتی رو بگم کنارم نشست و دستمو گرفت لبخندی بهم زد و گفت :
اینو فقط به تو میگم....بخاطره این میگم که بدونی دنیات به آخر نرسیده کنجکاو نگاهش کردم که گفت :
من....قبله پدرت یه ازدواجه ناموفق داشتم...با تعجب گفتم : چی؟؟؟_درست شنیدی....با یه مرده وحشتناک....
ادامه دارد..
۲K
۱۸:۳۰