عکس پروفایل 👑 زن و زندگــے 👑👑
۸.۶ هزار عضو

👑 زن و زندگــے 👑

وقتی حال یه زن خوبهundefined حال یه زندگی خوبهundefinedاینجا با آموزشهای کانال و تجربیات خانمها یاد میگیریم چطور یه زندگی شاد داشته باشیم.هم آموزش هم خنده و سرگرمیundefined
کانالی شاد ومتفاوت🥰
شرایط ارسال تجربه،خاطره ،سوتی،و...undefinedundefinedhttps://ble.ir/khateratee_man
👑 زن و زندگــے 👑
undefined    undefined     undefined     undefined    undefined    undefined     undefined     undefined undefined    undefined     undefined undefined    undefined undefined    undefined undefined undefined بایا با اخم سری تکون داد و راه افتاد تو آینه نگاهی بخودش کرد و گفت : چی فکری کرده بود با خودش؟؟؟ قیافه ی من به مردایه دختر باز میخوره.. بی اراده خندم گرفت که بابا گفت : والا +از بس این چیزا زیاد شده که... این بدبختام حق دارن.. بابا سری تکون داد و گفت : میریم ناهار میخوریم بعد میریم خونه +اصلا اشتها ندارم بیخود....قرار نیست خودتو داغون کنی +بابا خواهش میکنم یه امروز مادرت با این قیافه ببینتت سکته میکنه..آیتم که دیگه بدتر از همه.. سری تکون دادم و گفتم : پس یجا وایستین آب بگیرین صورتمو بشورم... بابا برام آب گرفت و کناره پیاده رو صورتمو شستم... حالم که بهتر شد رفتیم سمته خونه وقتی رسیدیم مستقیم رفتم تو اتاق و به صدا زدنایه مامان هم توجهی نکردم... آلما خاست بیاد دنبالم که بابا صداش زد و گفت : تنهاش بذار لباسامو در اوردم و رفتم تو حموم دوشو باز کردم و زیره دوش وایستادم و اشکام سرازیر شدن ادامه
undefined    undefined     undefined     undefined   undefined    undefined     undefined     undefinedundefined    undefined     undefinedundefined    undefinedundefined    undefinedundefinedundefined

بی حوصله لباس پوشیدم و رفتم پایین مامان با دیدنم گفت : بیا صبحانه بخور
+باشه نشستم پشته میز که مامان برام یه لیوان شیر ریخت... بخور عزیزم
ظرفه نیمرو رو گذاشتم جلوم و دو
لقمه ای خوردم..

از دو روز پیش که مامان جریانه
هوتن و فهمیده بود یکسره چشماش
قرمز بود میدونستم تو تنهاییاش گریه
میکنه و این حالمو بدتر میکرد
همه بخاطره من اوضاعشون بهم ریخته بود...

آیت یجور عصبی بود و قسم خورده
بود که هوتن و بزنه و آلما هم بخاطره
وضعیتم قراره خاستگاریش با سروشو
بهم زده بود که اونم بدش اومده
بود و قهر کرده بودن...

مامان هم اوضاعش داغون بود و
بدتر از همه حامله شدنه آشوب بود .
بخاطره حرص و جوشایی که میخورد..

همه نگرانه خودش و بچه بودیم
و من خودمو مقصره تمامه اینا میدونستم.....
امروز اسمتو برایه اردو مینویسی؟؟



ادامه دارد
undefined۵۷
undefined۱۱
undefined۴

۲.۹K

۶:۵۶